مهرهء قطن آمده فرو سو مىگرايد و به مستقيم مىپيوندد .
و بدانند آنجا كه به سوى چپ رسيده است نزديك به سپرز و به غايت تنگ شده است و فراهم آمده از آن است كه چون سپرز مىآماسد ثفل و باد از روده مستخرج نميتواند شد به آسانى و حاجت مىافتد به آن كه پهلوى چپ را بمالند نزد اخراج تا مدد دهد بر خروج .
و پوشيده نماند كه نام اين از قولنج مشتق است و چون قولنج در اين بيشتر مىافتد بدين نام مىخوانند ، تسمية الشيء باسم الحال و نفع پيچ او همان است كه بالا گذشت .
و معاى ششم مستقيم است و وى اگر چه كوتاه است اما فراخ تر است قريب به فراخى معده و نفع فراخى وى آن است كه تا مخزن ثفل بود و چيز بسيار در وى تواند گنجيد تا عند الدفع خروج آن چيز آسان باشد ، زيرا كه آنچه بسيار است بالطبع ميل به تسفل دارد بنا بر ثقالت كه لازم كثرت است به خلاف شى قليل كه محتاج به قاسر است در بروز و قاسر او دافعه است و باشد كه از دافعه نيز منفعل نگردد لقلة مقداره و اشتغال الطبيعة عن دفعه .
و بايد دانست كه بعض ليفهاى اين معا ذى جذب است تا از فوق خود خصوصا از قولون جذب همىكند ثفل را و پاك دارد آن را از حدوث سده .
و مستقيم از آن گويند كه وى از قولون تا دير راست واقع شده بىاعوجاج ، مستندا على القطن .
و بر طرف او نزد مقعد عضلهاى است كه آن را شرج گويند به شين معجمه و راى مهمله و جيم ، كار اين شرج آن است كه نزد تبرز مسترخى شود تا منفذ مقعد بگشايد و ثفل برآيد و باز بعد حصول منقبض گردد تا انغلاق در منفذ روى نمايد .
و آن چه در معا است به ناوقت نپالايد . و بر سطح داخلى اين معا رطوبتى لزج مخاطى واقع است مع الشحمية جهت حمايت معا و منع اذيت از عفونت و اين رطوبت را نيز اغراس گويند ، زيرا كه اغراس مختص به امعاى عليا نيست كما لا يخفى .
و بايد دانست كه ثفل تا كه در اعور و قولون نمىآيد عفونت نمىگيرد و منفعتها دفع ثفل الطعام و نفع عام امعا بر آوردن فضله است .
الفصل السادس في تشريح الكبد و المرارة و الطحال
فصل ششم ثابت است در تشريح جگر و تلخه و سپرز
چنانچه هر يك گفته آيد .
أما الكبد فهي جسم مركب من اللحم و العروق و الشرائين و الغشاء الذي يسترها اما جگر جسمى است مركب از گوشت و رگها و شرائين و غشا كه جگر را پوشيده و گوشت او سرخ است مانند خون جامد .
و ليس لها في نفسها حس و نيست مر كبد را در ذاتش حسى .
فائده بىحسى آن است كه تا متأذى نگردد از حدث اخلاط ، زيرا كه او مولد و منشاى اخلاط است و در اكثر امر خلط ناطبيعى لذاع مىباشد ، پس اگر ذى حس مىبود متأذى مىماند هميشه .
و أما غشاؤها فله حس كثير و ليكن غشائى كه مجلل و ساتر و حافظ شكل وى است حس بسيار دارد و به سبب نفوذ بعض اجزاى وى در ظاهر گوشت كبد نيز بهرهء از حس است و اين همه جهت آن است كه چون آفتى برسد جگر را بياگاهاند در اكثر امور و اقتدار بر دفع آن حاصل آيد .
و همين غشا ربط مىدهد جگر را به غشاى مجلل معا و معده و ايضا ربط مىدهد به حجاب به وساطت رباط عظيم قوى و به اضلاع خلف به وساطت رباط صغير دقيق .
و لونها شبيه بالدم الجامد و رنگ جگر مانند خون بسته است در كمودت و غبرت ، زيرا كه وى فى الحقيقة خون است كه از حرارت منعقد شده و هي منبت العروق الغير الضوارب التي تسمى الأوردة و وى محل روئيدن رگهاى ناجهنده است . و رگهاى مذكور را آورده گويند و مفروش وريد است و در تشريح آورده مفصل گفته آمديم ، در اينجا نيز قدرى كه لازم محل باشد بايد