بيان شده در موقع خود بدانجا رجوع نمايند شعر
كر عادت مردمان عاقل دارى * يكدو دست طلب كنى چو يكدل دارى
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ
چهل و دويّم قناعت و مراد از قناعت آسان كرفتن است و اكتفا نمودن در امور مآكل و مشارب و ملابس و غيرهم و بر آن زيادتى نخواستن و به اختيار از طلب زيادتى كذشتن است از حضرت رسول ( ص ) روايت شده
القناعة كنز لا يفنى
نظم
كفت پيغمبر قناعت چيست كنج * كنج را تو وانمىدانى ز رنج
ايضا فرموده
من قنع شبع
يعنى هركه قناعت كند سير كردد و حضرت سرور اولياء ( ع ) فرموده
رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره
بيت
كسى كه عزّت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه قدر قناعت نديد هيچ نديد
فرقه صوفيّه كويند قناعت بيرون آمدن است از شهوات نفسانى و تمتّعات حيوانى چنان كه به مرك بيرون خواهد آمد مكر از آنچه امر زندكانى بدان منوط و كار معيشت بدان مربوطست كه ترك آن در ظاهر شرط نيست امّا بايد كه دل را در قيد آن ندارد شعر
هرآنكه كنج قناعت بكنج دنيا داد * فروخت يوسف مصرى به كمترين ثمنى
چهل و سيّم كرامت و مراد از آن به نيكوئى كردنست با خواهندكان آنچه خواسته باشند بديشان دادن چون موافق عقل و شرع باشد اكرچه مال بسيار در آن تفقد شود بر دل آسان داشتن و نفس را بر همكنان برابر و يكسان نمودن و به تازهروئى و خوشخوئى دادن و افشاء نكردن و منّت نهادن چهل و چهارم كسر نفس و مراد از آن شكستن نفس است از آرزوها و تمنّاها كه دل خواهد اكرچه موافق شرع و مطابق عقل باشد و نفس را آن آرزو ندادن و بر نايافت آن مرتاض شدن و خو كردن تا نفس بهيمى و سبعى نابع نفس ملكى كردد و مظهر و
نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى
شود و در احاديث قدسيّه آمده
انا عند المنكسرة قلوبهم
يعنى من در نزد شكستهدلان مىباشم هركه خواهد مرا جويد آنجا جويد چهل و پنجم وقار و مراد از وقار آرام دادنست بدن و دل را و قرار يافتن و متمكّن شدن اكرچه امور هولناك بر آن روى دهد و حركت نكردن از مقام و جاى خويش چهل و ششم مروّت و فتوّت مراد از مروّت نفس را رغبت صادق نمودنست بر افادت بذل مال در ما لا بد در مصالح ديكران با زيادتى بر ما لا بد ايشان و آن عمل را غنيمت دانستن است و مراد از فتوّت مداومت و مبادرت نمودنست بر اعمال كزيده و مجانبت كردن از افعال نكوهيده و برين حريص و ناشكيبا بودن و بىدرخواست مدّعاى طلبنده در عمل آوردن و منّت بر خود داشتن اين صفت را در عرف اهل عجم جوانمردى كويند چهل و هفتم مكافات مراد از آن اينست كه چون كسى از غيرى نيكى ديده و خوبى از ديكران بوى رسيده باشد همانطور نيكى بر وى نمايد يا زيادتى بر آن افزايد و در سيّئات مانند او يا كمتر از آن اقدام نمودنست حقتعالى فرموده
فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ
و در حق نكوكاران وعده فرموده
جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً
اعمال را در دنيا نيز جز او مكافاتست نظم
دهقان سالخورده چو خوش كفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى
چهل و هشتم مساهلت و مراد از آن سهل و آسان كرفتن است بر خويش و توانكر و درويش بكشادهروئى و خوشخوئى چهل و نهم ورع مراد از آن ملازمت نمودنست بر اعمال كزيده و افعال پسنديده و قصور و فتور بر آن راه ندادن و به هيچ حال از آن نه ايستادن تا حلاوت او را فاعل از ظهور صفا بر آن حريص شود و مداومت او را بوصول رساند پنجاهم وفا مراد از وفا ايستادنست بر آنچه دل بر آن نهاده يا زبان بر آن كشاده و به هيچ صورت از آن تجاوز نكردن و چنانچه پذيرفته باشد در عمل آوردن بارىتعالى در كلام مجيد مىفرمايد
أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا
و حضرت رسول ( ص ) فرمود كه
المؤمنون عند شروطهم
رباعى
منكر تو بدان كه دو فنون آيد مرد * در عهد و وفا نكر كه چون آيد مرد
از عهدهء عهد اكر برون آيد مرد * از هرچه كمان برى فزون آيد مرد
فقير معروض مىدارد اكرچه در اكثر زمان اين صفت در مردمان نايافت بوده و در بعضى اوقات مانند عنقا نام داشته و خود نيز نبود امّا در اين زمان از وى نام و نشان نيز نمانده چنان كه عارفى كفته نظم
شد محو از صحيفهء دوران خط وفا * يا خود بر او نبود چنين نقش دلربا