خمول متوارى است . ديدهء حق بينش ، بر جمال ازل باز است و از تماشاى رياض سرمديش ، انواع اهتزاز .
از غايت رعايت شريعت مطهّره ، جناب مستطاب قدوة الايام مقتدى الانام را - مدّ اللّه ظلال افاضته على الاسلام ، ما دام الشهور و الاعوام - به اين قصيده ستوده و مراتب مقبلى و يكتادلى را مشهود نمود :
قصيده
اى بلند اختر فرخنده كه در كشور جود * بىهمالىّ و نباشد چو تو در ملك وجود
اى كه بر مسند فرماندهى شرع منير * متمكن شدى از نصرت سبحانِ وَدود
تويى آن جوهر اوّل كه ز خلوتگه غيب * به تماشاگه اعيان جهان جلوه نمود
خوشترين صورت زيبا كه شد از كلك قضا * نقش بر لوح قدر ، صورت زيباى تو بود
صورت معنى حُسن تو كه مرآت حق است * از رخ شاهد حُسن ازلى پرده گشود
از تو امكان ، شرف خلعت ايجاد گرفت * ور نه هرگز نشدى مرحلهپيماى وجود
عاجز از درك كمالات تو ارباب خرد * قاصر از فهم جلال و شرفت اهل شهود
مدحت ذات تو را من نه همىگويم و بس * كه خداوند ، تو را بر « 1 » همهء خلق ستود
ظاهر از لمعهء ذكراى تو احياى علوم * روشن از پرتو ارشاد تو مصباح شهود
تو چو سيمرغى و حسّاد تو همچون مگساند * كى مگس عرصهء سيمرغ تواند پيمود
غرضِ خسرو خاور ز جهانپيمايى * همه آن است كه بر درگهت آيد به سجود
سيم ماه و زر خورشيد فلك ، سكه زند * گر بداند كه تواش بذل كنى جاى نقود
وادى طور كرم را تو كليماللّهى * يد بيضاى تو از سنگ « 2 » ، سيهچشمه گشود
مالك مقتدر كشور جودى و كسى * جز تو از مخزن اسرار كرم در نگشود
دفتر حاتم طايى شده در عهد تو طىّ * جود معنى كه شنيدى صفت زايده بود
شحنهء راى تو گر حكم به تفريق كند * بگريزند ز هم تا به ابد ظلمت و دود
شرر قهر تو بر اهل ستم كرده « 3 » همان * كآتش قهر خداوند تو بر عاد و ثمود
شرر قاهرهء عدل تو خورشيد صفت * ظلمت ظلم و ستم از همه گيتى بزدود
هامش
( 1 ) - از
( 2 ) - مشك
( 3 ) - كرد