با تو محاورت ، بل مجاورت « 1 » نبايد و جوابت بهجز خاموشى نشايد . ولى اين طبع بهيمى را تبديلى « 2 » و از اين سرشت زشت ، تحويلى لازم است . در حق والى حق و كافى مطلق ، سيّد المحققين ، خاتم المجتهدين ، قدوة الايام مقتدى الانام - متع اللّه بدوامه الاسلام ، ما دام الشّهور و الاعوام - كه قانون شريعت احمدى ، به وجود ذى جودش ، ممهّد است و بنيان ملّت محمّدى به معمارى كفايتش مشيّد ، جاهلانه ايرادى كردى و غافلانه بحثى وارد آوردى .
زهى جهل و ناسپاسى و خهى غفلت و مرتبهناشناسى ! تو را چه حد زنخ زدن در اين مقام است و تكلّم به چنين كلام خام ؟ بزرگوارى را كه اقوال و افعال و اخلاق و شيم ، بىزياده و كم ، به اتفاق امم ، با سيّد عالم ، مطابق و موافق است ، اعتراض چون تويى در حق خدّامش نه لايق است . كلامش ، كلام پيغمبر ستوده است و اين معنى ، اهل معرفت را « 3 » آزموده و فردوسى ، شاهد اين مقال را فرموده : « 4 »
گواهى دهم كاين سخن راز اوست * تو گويى دو گوشم به آواز اوست 158
تشبّه امام به احمد مختار و تخلّق ذريّه طاهره به جدّ بزرگوار ، امر عجيبى نيست . « الشبل باسد و الهلال ببدر » . 159
بيت عربيّه
با به اقتدى عدى فى الكرم * و من يشابه ابه فما ظلم 160
آن كو دامن ولايت كليه بر كمر زد و آستين ارشاد عام باز ماليد ، بايد نور وجودش چون آفتاب نبوّت بر ساحات وجودات ، به يك نهج تابد و ابر عنايتش ، در ترويت و تربيت انواع كمالات ، يكسان شتابد . بنابراين مورد ايرادات جناب ختمى مآب است و تو را به متمردين دين مبين ، انتساب ، لازم آمد كه از بيداى جهالت و ضلالتت ، به سرمنزل هدايتت ، دلالت نمايم و درى از بيت المعمور اخبار بر رخ مسكنت و پريشانيت گشايم و جرعهاى از رحيق ملّت به جاى هوشت در كاسهء دماغ ريزم و مرسلهاى از جواهر سنّت سنيه به جاى خرمهره در گردنت آويزم .
بدانكه گوهر لجّه الهى ، جناب ختمى پناهى ، زياده از شصت و سه سال 161 در مضيق اين سجن سراسر ملال نماند و شوق لقاى حى متعالش گريبانگير آمده ، دامن جلال ، بر اين سراى سپنج افشاند .
هامش
( 1 ) - مجاورت ، بل محاورت
( 2 ) - تبديل
( 3 ) - بر اهل معرفت
( 4 ) - و شاهد اين مقال را فردوسى فرموده