* * * آنچه در اوراق صدر بر زبان قلم گذشت ، از تذكرهها و كتب تواريخ بود ؛ بعد از اين هرچه ثبت مىگردد ، نتيجهء كلك مؤلّف اين اوراق است ، و التّكلان على الملك المنّان :
[ ميرزا جلال اسير ]
صاحب طرز صافى ضمير ، ميرزا جلال اسير - سردفتر مستعدّان ايرانزمين است و از خويشان شاهعبّاس بود . چمن طبيعتش چون طبيعت چمن ، فرحبخش دلهاست ، و بهار سخنش چون سخن بهار ، راحتپيراى جانها . معنى باريكش بر آسمان الفاظ برجسته ، به رنگ هلال گوشهء ابروى از دور مىنمايد ، و عروس فكرتش نقد هوش را از مشتريان بازار سخن به بيعانگى مىربايد . بانى بنياد خيالبنديست و خيالبندان زمان حال را به پيروى او ، سر افتخار بلند است ؛ اگرچه طرز خيال بهندرت از قديم است ، چنانچه در بعضى اشعار رودكى و كسائى نيز يافته مىشود ، و ليكن ميرزا جلال اسير اساس سخنورى بر همين طرز نهاد و اين قانون شگرف به دست آيندههاى قوافل وجود داد . بههرحال سخنش بر زبان حال اندكى از تعريف وى به مسامع باريكبينان انجمن موشكافى مىرساند . امعان نظر را در اينجا روز بازار است و فكرهاى صحيح را با اين سخن سروكار بايد كه عالىفطرتان از اين اشعار سرسرى نگذرند ، كه هرچند تعمّق به كار رود ، معانى و لطايف حاصل آيد و جلاى طبع ملكهء عروس فكر را معاونت نمايد . من نوادر خيالاته :
اى گلشن از بهارِ خيالِ تو سينهها * برگِ گل از طراوت نامت سفينهها
هرجا غمت رواج دهد گوهرِ شكست * بر سنگ خاره رشك برند آبگينهها
گر از نسيمِ رازِ تو عالم چمن شود * بوىِ گل از صفا دمد از گَرد كينهها
در جستجوى گوهر ذاتت فكنده چرخ * از روز و شب به قلزم حيرت سفينهها
بخشيده حشمتت به سليمانِ ملكِ فقر * از نقش پاى مور كليدِ خزينهها
دنياپرست حسرت جاويد مىبرد * در خاك مانده از دل قارون دفينهها
در جلوهگاه سنگدلان شو غبار اسير * اين است پاس خاطر آيينه سينهها
منه أيضا
جنون كو تا نثارِ دل كنم آشفتهرايى را * ز عريانى لباسِ تازه بخشم خودنمايى را
شوم نوميدتر چندانكه بينم بيشتر سويش * تماشا پرده پوشد جلوهء حسنِ خدايى را
به بازارِ وفا گر خودفروشان را گذر افتد * به نرخِ كيميا گيرند جنسِ نارسايى 61 را