پس از هفتهاى در ميانِ چمن * تنش را به خاكِ مذلّت كشد
بياسا اگر بهرهمندى ز عقل * كه نادان به بيهوده زحمت كشد
شيخ آذرى
- قدّس سرّه - عارف مجرّد و محقّق عالىهمّت بود و على الدّوام طالب اهل اللّه بودى . در اوايل ايّام جوانى به شاعرى مشغولشده ، اشتهار تمام يافت ، و در آن هنگام قصيدهاى چند در مدح سلاطين و حكّام نيز بگفت .
آوردهاند كه سلطان محمّد بايسنقر در وقت عزيمت عراق به زيارت شيخ رفت و شيخ او را در قانون رأفت و رعيّتپرورى ، مواعظ و نصايح دلپذير كرد و سلطان را در خدمتش اعتقاد به هم رسيد ، فرمود تا بدرهاى زر پيش شيخ ريختند ، شيخ آن زر قبول نفرمود ، اين بيت بخواند ، نظم :
زر كه ستانى و برافشانيَش * بهتر از آن است كه نَسْتانيَش
شيخ مجاهد هندى از طالب علمان آن روزگار در آن مجلس حاضر بود ، يكمشت از آن زر برداشت و گفت : اى شيخ تو اين مال را به زور بر خود حرام كردى ، خدا بر من حلال كرد .
سلطان بخنديد و باقى زر نيز به دو بخشيد .
شيخ آذرى تصانيف بسيار دارد و از آن جمله كتاب جواهر الأسرار است ، مشتمل بر چندين علوم و هركس آن كتاب را مطالعه نموده باشد ، داند كه شيخ را استعداد به چه مرتبه بوده . وفات وى در سنهء ستّ و ستّين و ثمانمائه [ 866 ] بوده و هشتاد و دو سال عمر يافت . من لطائف طبعه :
ما رخت دل به منزل حيرت كشيدهايم * خط بر سواد خطّهء راحت كشيدهايم
تا شد كليد مخزن حكمت به دست ما * در چشم حرص كحل قناعت كشيدهايم
اى دل متاع حادثه نقديست كمعيار * بسيار در ترازوى همّت كشيدهايم
ما مست آن مييم كه در مجلسِ ازل * با آذرى ز جام محبّت كشيدهايم
فردا حساب حشر نيايد به چشم ما * در جنب محنتى كه ز فُرقت كشيدهايم
ميرشاهى
- اصلش از سبزوار است . نام او آقا ملك بن جمال الدّين فيروز كوهيست ، خواهرزادهء خواجه على مؤيّد است كه يكى از ملوك طايفهء سربداران بوده است . فضلا و مستعدّان عصر به صحبت او راغب بودند و حكّام و سلاطين او را حرمت مىداشتند كه به غايت هنرمند بود ، از آن جمله در خطّ و تصوير و موسيقى مهارت تمام داشت و از سازها عود را نيكو نواختى و در مجلس مبارك بابر پادشاه راه يافتى و محترم بودى . گويند در وقتى كه او را به