خيمهء انس مزن بر در اين كهنه رباط * كه اساسش همه بىموقع و بىبنياد است
دل در اين پيرهزنِ عشوهگر دهرِ مبند * نوعروسيست كه در عقدِ بسى داماد است
هر زمان مِهرِ فلك بر دگرى مىافتد * چه توان كرد كه اين سفله چنين افتادهست
خاك بغداد به خونِ خلفا مىگريد * ور نه اين شطّ روان چيست كه در بغداد است
آنكه شدّاد به ايوان زر افكندى خشت * خشت ايوان شهان بين ز سرِ شدّاد است
گر پر از لالهء سيراب بُوَد دامن كوه * مرو از راه كه آن خون دلِ فرهاد است
حاصلى نيست بهجز غم به جهان خواجو را * خرّم آنكس كه به كلّى به جهان آزاد است
جلال الدّين عضد
- از سادات صحيح النّسب يزد 44 است و از افاضل شعراى آنجاست . پدرش در زمان دولت سلطان محمّد بن مظفّر ، مقدّم سادات ولايت خود بود . روزى محمّد مظفّر به مكتب درآمد ، جلال الدّين را ديد كه با روى چون ماه و دو گيسوى سياه خط مىنوشت ، از معلّم پرسيد كه اين جوان چه كس است ، گفت : پسر عضد يزديست ، جلال الدّين نام دارد و در اين سن بسى فضائل كسب كرده و انواع شعر را به غايت نيكو مىداند و اصناف خط را خوب مىنويسد ، محمّد بن مظفّر گفت : چيزى بر بديهه گوى و بنويس تا شعر و خطّ تو را ملاحظه كنم ، جلال الدّين فىالفور اين قطعه بگفت و نوشته ، به دستش داد ، سلطان از لطف شعر و حسن خط متحيّر شد و نظر تربيت بر او گماشت و به پايهء تقرّب سرافرازى داد ؛ قطعه اين است :
چار چيز است كه در سنگ اگر جمع شود * لعل و ياقوت شود سنگ بدان خارايى
پاكىِ طينت و اصلِ گهر و استعداد * تربيت كردن مهر از فلكِ مينايى
در من اين هر سه صفت هست كنون مىبايد * تربيت از تو كه خورشيد جهانآرايى 45
[ خواجه شمس الدّين محمّد حافظ شيرازى ]
اهل سخن را مايهء سرافرازى خواجه شمس الدّين محمّد حافظ شيرازى - آنجا كه رتبه و حالت اوست ، شاعرى دون مرتبهء اوست . علوم ظاهر و باطن بر او مكشوف بود ، خصوصا در علم قرآن نظير نداشت . هرچند معلوم نيست كه وى به يكى از اهل تصوّف نسبت ارادت درست كرده باشد ، امّا سخنانش آنچنان بر مشرب اين طايفه واقع شده است كه هيچكس را اتّفاق نيفتاده .
وفات آن عارف يقينى در زمان شاه منصور بن شاه مظفّر واقع گرديد ، و « خاك مصلّى » 46 تاريخ است . آوردهاند كه چون خواجه به كمال بىتعيّنى و رندمشربى مىزيست ، مشايخ وقت ، بعد از رحلت وى به نماز جنازه تن درنمىدادند ، آخرالامر قرار بر آن افتاد كه اشعارش را كه