و مناظرات اسدى در شعراى عصر معروف و مشهور بود ، از آن جمله مناظرهء روز و شب به طريق نمونه ثبت گرديد :
بشنو از حجّتْ گفتار شب و روز به هم * سرگذشتى كه ز دل دور كند شدّت غم
هر دو را [ خاست ] 16 جدال از سببِ پيشىِ فضل * در ميان رفت فراوان سخن از مدحت و ذم
گفت تفضيل شب از روز فزون آمد ز آنك * روز را باز ز شب كرد خداوند قِدَم
قوم را سوى مناجات به شب برد كليم * هم به شب گشت جدا لوط ز بيداد [ و ] ستم
قمرِ چرخ به شب كرد محمّد به دونيم * سوى معراج به شب رفت هم از بيت حرم
عيبپوش است شب و ، روز نمايندهء عيب * راحتآراست شب و ، روز فزاينده الم
هست در روز ز اوقات كه مَنهيست نماز * در نمازِ همهشب فخرِ نبى بود و امَم
منم آن شاه كه تختم ز مَه است ايوانْ چرخ * مَه سپهدارِ رهم انجم و سيّاره خَدَم
آسمان از تو بُوَد همچو يكى فرش كبود * وز من آراسته مانندِ يكى باغِ ارم
روز از شب چو شنيد اين ، شده آشفته و گفت * خامشى كن چه درايى به سخن باب حِكَم
روز را عيب به طعنه چه كنى كايزد عرش * روز را پيش ز شب كرد ستايش به قسم
روزهء خلق كه دارند به روز است همه * به حرم حجّ به روز است ز آداب حرم
عيد و آدينهء فرّخ ، عَرَفه ، عاشورا * هم به روز است چو بينى به هم از عقل و فهم
ابو القاسم حسن العنصرى
- سرآمد شعراى سلطان محمود غزنوى بود ، و او را وراى طور شعرى ، فضائل و كمالات بسيار است ، و بعضى او را حكيم نوشتهاند ، و چنين گويند كه همواره در ركاب يمين الدّوله سلطان محمود ، چهارصد شاعر مىبودند و همگنان بر شاگردى عنصرى اعتراف داشتندى ، و او را در مجلس سلطان منصب نديمى با شاعرى ضم بود .
آوردهاند كه شبى سلطان در عين مستى ، زلف اياز ببريد ، صباح كه هشيار شد ، از كردهء خويش پشيمان گشته به ماتم زلف سياه پوشيده و بساط عيش برچيد ، و از مقرّبان هيچكس ياراى سخن در آن حال نداشت . آخر رجوع به عنصرى نموده ، قرار دادند كه اگر خاطر سلطان را از آن ملال برآرد ، صدهزار دينار بدهند . بر اين قرار عنصرى به خدمت سلطان رفت و از دور خود را بنمود ، سلطان او را نزديك طلبيد و گفت : هيچ خبر دارى كه شب در حالت مستى از دست ما چه خطا رفت ؟ اكنون در اين باب شعرى بگوى ، عنصرى زمين خدمت ببوسيد و بر بديهه اين رباعى گفت :
امروز كه زلف يار در كاستن است * چه جاى به غم نشستن و خاستن است
هنگام نشاط و وقت مى خواستن است * كآراستنِ سرو ز پيراستن است