منتظر هدايت او نشستهاند . قادرى كه نقوش انجم بر اوراق فلكى ، گردشى از قلم عنايت اوست ، و مركز زمين بر صفحهء روى آب ، نقطهاى از دايرهء پرگار حكمت او . چهرهء الفاظ رنگين به خال و خطّ دواير و نقاط آراسته و گلهاى هميشهبهار معنى دلنشين در رياض ضماير صافىمشربان به شكفتن آورده . سفينهء سينهء عشّاق دريادل ، پايبند سلاسل امواج زلف ساخت ، و اوراق پريشان خواطر ارباب درد و حرمان به رشتهء عطاى وصال ، شيرازه بست ، بيت :
خدايى كه همدم كند در دهن * مسيحِ نَفَس با كليم سخن
ز كُنْهِ كمالش خرد دور مانْد * وز اين داغ جانسوز رنجور مانْد
و صدهزار صلوات زاكيات بر حبيب او كه كريمهء
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
حرفى از دفاتر آلاى او و حديث قدسى لولاك لما خلقت الأفلاك سطرى از بيان پايهء والاى اوست ، باد ، كه گمشدگان تيه نفسانى و سرگشتگان باديهء اغواى شيطانى از گرداب هولناك ضلالت به ساحل نجات رسانيد . مدينة العلمى كه شهر پناه عدلش يأجوج ظلم را چون سدّ سكندر در ديوار احتجاب چيده و در عمارت اركان دين كه شهرستان ملّت را حصن حصين است ، جدارى از اشارهء
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ *
كشيده . روشنگرى آينهء ظهور ، مقرّر به خورشيد وجود فايض النّور اوست ، و مشعلدارى محفل بطون ، مسلّم به بزمآرايى وجود اوست . نامهء رسالتش را از غايت احترام ، مهر نبوّت بر پشت ، و خامهء نبوّتش را از و لكن رسول اللّه و خاتم النّبيّين خاتم فرمانروايى در انگشت ، بيت :
وجودش بود گنجِ نقدِ قدرت * نهاد ايزد بر آن مُهرِ نبوّت
همانا داشت آن مُهر اسمِ اعظم * كه [ نقشش ] 1 را نديده چشمِ عالم
چو حق معراج او را در نظر داشت * فلك را در ازل از خاك برداشت
حَقَش از منزلت جا داد بر صدر * شبِ معراج گشتش ليلة القدر
در آن شب شوق چون بردش جلوريز * بُراقش رفت هم هموار و هم تيز
بُراقش يك الف از برق بيش است * هزاران گام ليك از برق پيش است
كليم آن شب ادب از دست نگْذاشت * كه شمعى از يدِ بيضا به كف داشت
به غير از قدرتِ آن شاهِ كُونين * نبسته چلّه كس بر قابِ قوسين
حق است آموزگارِ آن مكرّم * بُوَد شاگردِ حق استادِ عالم
مسجّل هست اعجازش ازاين راه * كه خود خاتم بُوَد دستش يداللّه
دهد بىسايه ذاتِ او گواهى * كه اين خاتم نمىخواهد سياهى
و سلام بر آل اطهار آنكه چراغان شبستان ملّت و روشنان سپهر عظمت و تخت نبوّت را