سلطان شادمان قصيدهاى در مدح گفته به سمع مبارك رسانيد و بعضى ابياتش پسند خاطر فيّاض افتاد و به تكرار استماع فرمود ، ليكن از آنجا كه اين شاه مستقيم الاحوال بنا بر پاس مراتب شريعت به شعر ميل ندارد و اين صنعت را فعل عبث مىشمارد ، فرمود : ما به دولت مىخواهيم كه بعد از اين گرد اين انديشه به گرد خاطر تو نگردد . سلطان فىالفور دست بر پاى مبارك گذاشته ، از اين كار توبه نمود و باقى عمر در فكر سخن نيفتاد تا آنكه در شهور سنهء هزار و هفتاد و نه از جميع فكرها خلاصى يافت . قصيدهء مذكور به طريق يادگار قلمى گرديد :
آن كيست كو ز حقّهء لعلت نشان دهد * در خواب اگر دهد به طريق گمان دهد
آب حيات خضر كه عمريست جاودان * تا كى ز حسرت لب لعل تو جان دهد
فكر سخنطراز كه خضريست فىالمثل * خود در عدم رَوَد چو نشان ز آن ميان دهد
ابر قلم كه آب سيه مىچكد از او * رنگ سخن ز وصف رخ گلرخان دهد
قدّ تو در خرام به گلگشت بوستان * صد پيچوخم ز شرم به سرو چمان دهد
آنجا كه اوست نالهء عاشق كجا رسد * گر بال جبرئيل به مرغ فغان دهد
از چشم جانستانش چو خواهم حيات تو * مژگان جواب من به زبان سِنان دهد
گر دل ستانَد از نگه عشوهآفرين * صددل عوض ز طرّهء عنبرفشان دهد
چون شيشهء شراب كه با محتسِب دهند * كس دل چرا به دست تو نامهربان دهد
نازم به چهرهات كه به هنگام مى ز عكس * رنگينى بهار به فصل خزان دهد
هر چيز را به خاصيتى آفريدهاند * كى سرمه در گلو اثر زعفران دهد
من خود به درد يار خوشم ور نه روزگار * كى اينقَدَر الم به دل شادمان دهد
چشمش به ابروان و مژه كشت عالمى * كس ترك مست را ز چه تير و كمان دهد
زلفش مزوّرىست مكن اعتبار او * از عشوهگر دلى به تو شب در ميان دهد
مضمون دلنشين كه رسد از جهان غيب * ياد از طراوت سخن باستان دهد
مرد آن بُوَد كه گر همه عالم به دو دهند * دل كم دهد به شادى و غم تا كه جان دهد
ما جان به نقدِ مهر و وفا دادهايم و بس * ديوانه نيستيم كه جانى به نان دهد
شايد مراد من كه نخواهم ز آسمان * اورنگ زيبِ عادل گيتىستان دهد
شاهى كه از براى سر دشمنان دين * بهر نثار گوهر تيغ يمان دهد
بهرام صولتى كه ز بيمش پى گريز * گردون عنان خود به ره كهكشان دهد
تا ارض بر سكون و سما در تحرّك است * تا چتر آفتاب ز مشرق نشان دهد
زيبنده باد بر سر اورنگ سلطنت * تا ابر و مهر رونق دريا و كان دهد