و حالا كه شهور سنهء ثلاث [ و ] عشر و الف است ، در سمرقند قريب به كوى حوض سنگين ، تشريف دارد . طبعش عجايب سنجيده و گفتارش پسنديده است . اين غزلش را لطف نموده به فقير فرستاده بود :
غزل :
باز در ملك دلم جا كرد سلطان هوس * سربهسر معمورهء غم گشت ويران هوس
شاهد خواهش كه پنهان بود در دامان صبر * سر برون آورد آخر از گريبان هوس
مىرود گوى دلم هرلحظه از حالى به حال * زير چوگان سر زلفت به ميدان هوس
چند اى دل اندر اين دير فنا چون گردباد * هرطرف سرگشته باشى در بيابان هوس
« صادقى » خار غم جانان ز دل بيرون مكن * چون گل شادى نمىرويد ز بستان هوس
و اين كمينه گستاخى نموده ، غزل مذكور را چنين تتبّع نمود :
تتبّع :
باز دل سر مىكشد از خط فرمان هوس * دست صبرم پاره مىسازد گريبان هوس
تر نمىگردد به عالم دامن انديشهام * سالها آيد اگر از چرخ باران هوس
گر شود از سوزن الماس صد ره تيزتر * كى خَلد در پاى من خار بيابان هوس
بعد از اين اى آرزو از عرصهء دل گوشهگير * چون در اين دشت بلا تنگ است ميدان هوس
« مطربى » ترك هوس ناچار بنمود اى رفيق * چونكه دستش كرد كوتاهى ز دامان هوس