غزل :
از آن روزى كه من ديدم رخ جانانهء خود را * نمىيابم من مسكين دل ديوانهء خود را
كشيدم صد جفا و جور از آن سلطان مهرويان * به كس هرگز نگفتم يا رب اين افسانهء خود را
دلم پروانهء شمع رخش شد عاقبت يا رب * به شمع عارض خود سوخت او پروانهء خود را
نمىدانم كه آن مه با من مسكين چه كين دارد * كه مىسوزد به هجران هرزمان ديوانهء خود را
ز هجران تو آخر « فاضلى » بين اى پرىپيكر * به خاك تيره يكسان ساخته كاشانهء خود را
[ 232 ] فارغى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] فارغى ، به « خواجه دوستى كهنه » شهرت دارد و از نوچه شاعران زمان است . چند گاهى به ولايت هند سير نموده ، به خدمت افاضل و اماجد رسيده ، از خرمن افضال ايشان ، خوشه چيده ، فضل حاصل كرده ، باز بدين ديار خيرآثار تشريف آورد . مدتى به ديوانيان و اهل قلم اختلاط مىنمود ، گويا سياق را ضبط نموده است . طبع نيكو دارد و اشعار را عجايب پاكيزه مىگويد و اين غزل را نيكو گفته :
غزل :
اى دوزخ از عذاب فراقت نشانهاى * وز آتش درون زبانم زبانهاى
خلق زمانه بىتو چرا جان نمىدهند * بىدرد مردمى و عجايب زمانهاى
خوش آنكه با خيال وصالت ز بيم غير * خواهم كه سويت آيم و يابم بهانهاى