قصّهء صبرم مخوان كو بىقرار آمد چنان * باد صرصر پيش صبرم دم ز تمكين مىزند
ياد از خسرو مكن اى دل كه فرهاد خيال * تيشهء خواهش به كوه عشق شيرين مىزند
جاى جز آتشسراى هجر نتواند گرفت * گر سمندر با مزاجم لاف آيين مىزند
نامزد بايد شود با بتپرستى شيخ شهر * همچو « فرشى » دست اگر در دامن دين مىزند
غزل :
گه مسلمان گاه كافر گه خمار و گاه مست * خامش « 1 » اى دل سرنوشتم اين بود روز الست
خاك راه برهمن گردم كه دوش از بيخودى * من از او تسبيح جُستم داد زنّارم به دست
بتپرستى از جهان خواهد برافتادن دريغ * خاك گور آن دم كه مىگردد مرا جاى نشست
عمر كم فرصت غنيمت سعى نه بتخانه دور * شيشهء ناموس را « فرشى » به سنگ غم شكست
ناصحا فارغنشين عمرى است كز عشق بتان * گام سرعت نه كنون اى دل كه راهب در بوبست
روزى به فقير گفت كه : از براى يكى از وزراى عصر ، قصيدهاى بردم ، هرچند دويدم قطعا موصول به صله نگشتم ، تا نوبتى اتفاقا پرسيد كه از اشعار خواجه سلمان ساوجى ، چيزى در خاطر دارى ؟ گفتم : بلى و اين قطعه را خواندم كه :
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( خاموش ) .