استفسار مىنمود ، اين قطعهء اوحد الدين مستوفى سبزوارى ، به معذرت مىخواند :
قطعه :
همدمى مىگفت با اوحد در اثناى سخن * كاى تو واقف از رموز چرخ و راز آسمان
هم به استحقاق ملك فضل را مالك رقاب * هم به استعداد اقليم سخن را قهرمان
مريم طبع گُهرزايت چرا كردهست قطع * چون مسيحا رشتهء پيوند از وصل زنان
مر تو را هرگز نگيرد ، حجرهء دولت فروغ * تا به نور زن نپيوندد چراغ خانومان
گفتمش كاى يار نيكوخواه مىدانم يقين * كز نكوخواهان بهجز نيكى نمىشايد گمان
وصل زن هرچند باشد پيش مردم كامجوى * روح و راحت را كفيل و عيش و عشرت را ضمان
ليك با وى شمع صحبت در نمىگيرد از آنك * من سخن از آسمان مىگويم او از ريسمان
و مولاى مشار اليه اطوار و اوضاع نساء را ، به غايت نامعتقد بود و از اجتماع و اختلاط اين طايفه ، متوّحش مىنمود . روزى فرمود كه : در بىوفايى زنان حكايتى در كتاب جامع الحكايات ، نوشتهاند و آن اين است :
حكايت : چنين گويند كه پادشاهى دزدى را ، بر دار كرد و يكى از سرهنگان را به محافظت او گماشت ، چون شب درآمد ، سلطان خواب بر ولايت دماغ آن سرهنگ مستولى شد و به خواب رفت ، دزدان آمدند ، چون سرهنگ را به خواب ديدند ، دزد را از دار درربودند .