غزل سوم :
چشم گل را در چمن چون سرخ زخم خار ساخت * گل براى چشم زخمش غنچه را طومار ساخت
هر غبارى كز رهش آورد در گلشن صبا * نرگس آن را سرمهء چشم اولو الابصار ساخت
گر ندارد چشم پرسش از تو نرگس در چمن * خويش را بهرچه عمرى اى پرى بيمار ساخت
عندليب خوشنوا بهر طرب در بزم گل * بال قانون كرد و مضراب وى از منقار ساخت
حسرت دندان و ذوق لعل خندان تو بود * چشم پرخون « نثارى » را كه گوهربار ساخت
و اين دو رباعى را عجايب دلپذير گفتهاند :
رباعى :
جام از مى گلگون گل رعنا شده است * در باغ طرب عجب گلى واشده است
از زيب مزيّب نبود قامت تو * زيب از الف قدّ تو زيبا شده است
رباعى :
صد بار بگفتم اى « نثارى » زنهار * از گفتن بدگوى مشو در آزار
تو بحرى و مردمان بدگوى ، سگاند * دريا نشود از دهن سگ مردار
سنّ شريف ايشان ، از هشتاد متجاوز شده بود كه طوطى روح پرفتوح ايشان ، ترك شكرستان معانى نموده ، در قفس خاك ، خاموشى اختيار نموده مايل به روح و ريحان جنّت گرديده و قبر منوّر ايشان ، در درون محوّطهء « 1 » مزار فايض الانوار خواجه بهاء « 2 » الدين نقشبند - قدّس سرّه - قريب به در صومعهء آن حضرت واقع است ، يزار و يتبرّك به .
هامش
( 1 ) . در اصل : ( محاوطهء ) .
( 2 ) . در اصل : ( بها و الدين ) .