اما از محتشم عراقى :
غزل :
بسكه هميشه در غمت فكر وصال مىكنم * هجر تو را ز بيخودى وصل خيال مىكنم
من كه به مَه نمىكنم نسبت نعل توسنت * نسبت ابروى تو را كى به هلال مىكنم
شب كه ملول مىشوم بر دل ريش تا سحر * صورت تو همى كشم دفع ملال مىكنم
شيخ حديث طوبى و سدره كشيده در ميان * من ز ميانه فكر آن تازهنهال مىكنم
مجلس يار « محتشم » هست شريف و من در آن * جاى خود از پى شرف صفّ نعال مىكنم
اما محتشم هندى :
غزل :
سحر به گلشن كويت تأمّلى كردم * به ياد روى تو افغان بلبلى كردم
چو داشتم ز تو امّيد وصل شام فراق * جفا و جور كشيدم ، تحمّلى كردم
شبى به خواب چو ديدم جمال رويت را * على الصّباح به رويت تفأّلى كردم
تو بودى از همه عالم مراد خاطر من * به پيش غير اگرچه تنزّلى كردم
گذشتم از همه عالم چو « محتشم » از شوق * ز دست پير مغان تا تناولى كردم
اما محتشم ماوراء النهرى :
غزل :
مپرس بىرخ او از نهايت غم من * نهايت غم عالم بدايت غم من
به هيچجا نتوان يافتن ز اهل حيات * اجل قبول كند ، گر نيابت غم من
مگو كه گوشهنشين گشته زاهد مرتاض * گرفته است كنار از سرايت غم من
ملامت همه عالم به ذات من راجع * ملالت همه خلق از حكايت غم من
چو « محتشم » به غمت آنچنان گرفتم خو * كه غير رشك برد از حلاوت غم من