وان كه در غفلت فرو شد مرده گشت * همچو يخ از باد دى افسرده گشت « 1 »
[ 122 ] حياتى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] حياتى ، اشعار فصيح و گفتار مليح نيز ، دارد و اين مطلع از آن جمله است :
مطلع :
رُخت شمع است و دود او دو زلف عنبرآلودش * عجب شمعى كه از بالا به پايان مىرود دودش
[ 123 ] [ حافظ بخارايى ]
[ زندهء 1013 ق / 1604 م ] حافظ ، برادر حافظ مثنوى بخارى است . گاهى رنجه شده ، طبع را در شكنجه مىكشد و به قدر ، نظمى مىگويد . روزى اين فقير در بازارهاى شهر ، به جهت مهمّى تردّد مىنمودم ، شخصى دست بر دوشم نهاد ، چون ديدم ، او بود ؛ تواضع نمودم ، گفت : اى برادر اگر از بازار به جانب كوى تشريف برى ، تا سخنى كه دارم معروضت گردانم نيك مىنمايد ، چون از بازار به كوى بيرون شديم ، گفتم : چه سخن دارى بگوى ؟ گفت : به فلان كوچه رويم ، چون به آنجا رفتيم ، گفتم : بگوى ، كوچهاى ديگر را نشان داد ، القصّه كوى به كوى و كوچهبهكوچه ، چندانى دوانيد كه ديگر رفتن را مجال نماند . عذرش گفتم ! گفت :
مسجد جامع بزرگ نزديك شد ، بيا تا درآييم ، چون درآمديم گفت :
مرا دردى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد * وگر پنهان كنم ، ترسم كه مغز استخوان سوزد
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر چهارم ، 215 تا 217 . دو بيت آخر در مثنوى يافت نشد ؟