[ 120 ] حزنى سمرقندى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] حزنى سمرقندى ، موسوم به ملّا مؤمن گرديده ، ولد مولانا خواجه واعظ است .
سيماى ديانت و مسلمانى ، از اطوار او پيدا و آثار امانت و سخندانى ، از گفتار او هويداست . تحصيل علوم نموده ، اهليّت پيدا كرده به منصب فتوا ، به ديانت موصوف و به وفور انصاف معروف است و در فنّ اشعار و طريق معمّا ، طبعش بسيار نيكوست .
معمّيات مشكله را به سهولت مىگشايد .
فقير روزى معمّايى از او پرسيدم ، بىذكر اسم شكافت و اسم مقصود را به وجه نيكو يافت و اين معمّا را به اسم خواجه نادر بسيار نادر گفته :
آفتاب ارچه به غايت خوب است * پيش روى تو كمىها دارد
زلف بر آتش رخسارت سوخت * كه سيه گشت و خمىها دارد
و اين غزل نيز از گفتار اوست :
غزل :
صورتگرى كه صورت آن مه رقم زند * نوبت به زلف او چه رسد پيچوخم زند
مجنون رخ نياز بمالد صباح و شام * در هرزمين كه ناقهء ليلى قدم زند
چون از سفال فقر دلم جرعهاى چشد * صد سنگ طعنه آمده بر جامجم زند
يا رب چه طالع است كه اين چرخ كجنهاد * هر دم هزار خنجر غم بر دلم زند
« حزنى » گرفت دامن آن مه ، بلى گدا * دست طمع به دامن اهل كرم زند
[ 121 ] حياتى بلخى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] حياتى بلخى ، شاعر خوشگوست و گفتارش بسيار نيكوست ، فامّا طريق بىحيايى و