بيت :
خيال قتل كه امروز در دلت مىگشت * كه مىگذشتى و از غمزهء تو خون مىريخت
[ « 107 » ] وقوعى اصفهانى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] وقوعى اصفهانى ، در شعر گفتن شاگرد ضميرى بوده و اشعار را نيكو مىگفته و اين سه بيت از گفتار اوست :
گلخننشين هجر چه داند كه وصل چيست * آتشپرست را پر جبريل هيزم است
* * *
به پاى ناقه خروشان دل شكستهء كيست * كه اين صدا به صداى جرس نمىماند
* * *
همنشين مرهم منه بر زخمهاى كهنهام * سخت بدبختم مباد اين زخمها بهتر شود
و اين رباعى را نيز نيكو گفته :
رباعى :
گفتم ز درت روم مروّت نگذاشت * وان گرمى التفات و الفت نگذاشت
اينها همه عذر است چه پنهان از تو * قربان سرت شوم محبّت نگذاشت
هامش
( 107 ) . تذكرهء منتخب اللطائف ، ص 419 .