دل صيد چشم او كه ز مژگان گشاد تير * قربان ابرويش كه كمان از كمين كشيد
من سينه چاك كردم و او خشمناك شد * من روى دل نمودم و او تيغ كين كشيد
افتاد عكس آينه « 1 » بر خاك مقدمش * يا آفتاب را مه من بر زمين كشيد
جانى كه داشت « واصلى » از عشق يادگار * مردانهوار در ره مردان دين كشيد
چنين مروى است كه ملا واصلى و صافّى عمارات را ، به غايت صافى مىنموده و شهريار جمجاه همايون پادشاه را در هند خانهاى عجب دلپذير بوده و ملّا واصلى ، اين غزل را در وصف آن خانهء بىنظير فرموده :
غزل :
اين خانه كز سپهر مقرنس نشانهاى است * بهر پرىرخان جهان آشيانهاى است
در طاق او پيالهء چينى است جلوهگر * يا خود به چرخ آمده چينى جوانهاى است
از دور نصف مهر نموده است در شفق * يا نيمشيشهاى ز شراب شبانهاى است
مقصود گفتگو به حريفان همدم است * ورنه شراب و شاهد و ساغر بهانهاى است
خواهى سرت به مهر رسد پا به فرق ماه * چون « واصلى » بيا و برين آستانهاى است
در اين اوقات كه شهور سنهء ثلاث و عشر و الف است ، عالىحضرت خلافت مرتبت سليمان مكان ، باقى محمد بهادر خان ، در ارك عالى سمرقند فردوسمانند ، خانهء مطلّاى معلايى ، به اتمام رسانيدهاند كه رشك نگارخانهء چين و غيرت قصر خلد برين است و شاعر فصيحى در وصف آن بناى زيبا ، قصيدهء غرّايى در سلك نظم كشيده كه در لطافت و عبارات چون جان شيرين و در نزاكت استعارات ، چون مرجان رنگين است .
الفاظ دلربايش ، چون كرشمهء شكرلبان شورانگيز و معانى جانفزايش ، چون طرّهء سبزخطان دلاويز .
نظم :
حروفش چو زلف بتان چگل * همهجاى جان است و مأواى دل
معانيش در زير حرف سياه * درخشنده چون مهر و رخشان چو ماه
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( آئينه ) .