را در سينهء بىكينه ، مىكارد و خود را به مضمون حديث : « قال النّبى - صلّى اللّه عليه و سلّم - من تواضع رفعه اللّه . « 1 » » از خيل خدّام اين طايفه مىشمارد و دقيقهاى از دقايق بذل و احسان ، دربارهء ايشان فرونمىگذارد و حالا كه شهور سنهء ثلاث و عشر و الف است ، نطاق وفادارى و كمر دولتخواهى ، بر ميان جان جوزاوار بسته ، در خيل ملازمان عالى حضرت سلطنت مرتبت ، ابو المنصور پير محمد سلطان - دام دولته - انتظام يافته ، به منصب بهترى مهترى ، سرافراز گرديده ، به خدمات لايقه ، مبادرت مىنمايد . همّت بلند و نهمت ارجمند دارد . اميد چنان است كه به مضمون بيت :
همّت تو را به كنگرهء كبريا كشد * اين سقفگاه را به از اين نردبان مخواه
به واسطهء همّت بلند ، كوكب طالعش ، به ذروهء علياى مقاصد صعود نموده ، از طريق هبوط و رجعت ، مصون و محفوظ مانده ؛ طبع سليم و ذهن مستقيم دارد و در طريق سخنورى و نكتهپرورى ، مايده از خوان پرفايدهء افصح المتكلّمين مولانا ناظمى ، مىبردارد و اين غزل را بسيار نيكو گفته :
غزل :
عشوه شد از فتنهء يار ، غمزهء غمّاز را * غارت دين تا كند ، جان به غم ساز را
شيوهء مردمكشى ، چشم تو با غمزه داد * واى ز خشم ار دهد ، قافلهء ناز را
معركهء حشر را ، تا شكنى از فريب * عربده آغاز كن ، چشم فسونساز را
راز نهان برملا ، تا نفتد مىنهم * مُهر خموشى به لب ، محرمى راز را
گر نكُشى اى پرى « دردى » غمديده را * چيست نگاه كشند ، هندوى طنّاز را « 2 »
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، 16 / 247 ، باب 9 ، ح 35 .
( 2 ) . مطربى ، بحر اين غزل را ؛ مفتعلن فاعلان مفتعلن فاعلان ، دانسته است .