احرام آن كعبه ، لبّيك زبان است ، احرام اين كعبه ، بيزارى از هردو جهان است . آن كعبه ، قبلهء معامله است و اين كعبه ، قبلهء مشاهده ، آنجا كه روند همه در و ديوار ببينند ، اينجا كه رسند ، همه اطوار ببينند .
نظم :
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد * معشوقه همينجاست بياييد بياييد
معشوقه و همسايه و ديوار به ديوار « 1 » * در باديه سرگشته شما در چه هواييد
صدبار از آن راه بدان خانه برفتيد * يك بار از اين راه بدين خانه درآييد
چون دانستى كه كعبهء باطن دل است ، جهد كن تا دلى به دست آرى ، عمارت كعبهء دل ، مرتبهء ديگر دارد و زيارت كعبهء آب و گل ، رتبهء ديگر . « 2 »
حكايت : بزرگى به حج مىرفت ، نامش خواجه عبد الجبّار مستوفى و هزار دينار زر به ميان داشت . چون به كوفه رسيد متوقف گرديد . عبد الجبّار مستوفى ، به رسم تفرّج ، گرد محلّات كوفه برمىآمد ، ناگاه به خرابهاى رسيد ، عورتى ديد كه گرد خرابه ، برمىگشت و چيزى مىجست ! در گوشهاى مرغى مرده افتاده « 3 » بود ، آن را در زير چادر كشيد و روان شد . عبد الجبّار با خود گفت : همانا كه اين زن فقيره است و نياز خود را نهفته مىدارد و در عقبش روان شد ، تا همگى حال او معلوم كند . آن زن ، به خانهاى درآمد ، كودكانش گرد وى درآمدند كه اى مادر براى ما چه آوردى كه از گرسنگى ، به جان آمديم ؟ زن گفت : اى جانان مادر ! غم مخوريد كه از براى شما مرغى آوردهام ، فى الحال بريان خواهم كرد .
عبد الجبّار چون اين بشنيد بگريست و از همسايگان صورت حال وى پرسيد ، گفتند :
سيّدهاى است زن عبد اللّه بن زيد علوى ، شوهرش را حجّاج ظالم كشت و او كودكان يتيم
هامش
( 1 ) . در كليات ديوان شمس : « معشوق تو همسايهء ديواربهديوار » ثبت است .
( 2 ) . روضة الواعظين ، 2 / 360 .
( 3 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( افتادهى ) .