نظم :
شدى جامى چو پير از گردش دهر * ز پيوند جوانان گوشهاى گير
به ياد آر آنكه در عهد جوانى * نمىآمد تو را خوشصحبت پير
و مولانا مشفقى را در اين معنا قطعهء ركيكى است :
پير گشتيم و از تجارت عمر * مس ما خاك و خاك ما زر شد
اير كوتاه و گشت خايه دراز * سود و مايه به هم برابر شد
[ « 50 » ] [ باقى بخارايى ]
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] باقى ديگر ، به « حافظ باقى خواننده » شهرت داشت و ولد حافظ كوسهء بخارى است .
خوبى آوازش مرغ را از طيران و آب را از جريان بازمىداشت . نزد نوّاب ابو الخير سلطان بن جوانمرد على خان محترم بود و رعايات پادشاهانه ، مىيافت ، طبع تيز و سخنان بانگيز داشت و اين رباعى ، از گفتار اوست :
رباعى :
من بندهء چشمان سياه تو شوم * حيران دو رخسار چو ماه تو شوم
آن دَم كه ز عين لطف سويم نگرى * صد بار اسير يك نگاه تو شوم
ميرزا سلطان مراد نام ، سپاهىزادهاى در صحبت شراب ، او را كارد زد و به همان زخم ، در نقاب تراب متوارى گشت و مدفنش در جوار مزار فايض الانوار حضرت قطب الابرار ، خواجهء احرار است .
هامش
( 50 ) . مولانا باقى بخارايى ( ماوراء النهرى ) ، يكهتاز ميدان سخنورى است : صبح گلشن ، ص 55 ؛ مخزن الغرائب ، ص 306 ، 366 ؛ تذكرهء منتخب اللطائف ، ص 103 ؛ گلزار جاويدان ، 1 / 192 ؛ رياض العارفين آفتاب ، ص 104 .