نشان پاى سگِ تو ، گلى است در ديدن * ولى ز نازكى آن را نمىتوان چيدن
* * *
مردمىها ز سگش ، مردم چشمم ديده * مىتوان بود سگ مردم مردمديده
* * *
پاى سگى كه ديدهام ، شب به در سراى او * بسكه به ديده سودهام ، آبله كرده پاى او
* * *
ما « آدمى » به گفتهء عالم نمىشويم « 1 » * معلوم عالم است كه آدم نمىشويم « 2 »
و در اين غزل طوطى طبع لطيفش شكرافشانى نموده :
غزل :
بر سر قبرم چراغانى كه در شب مىنمود * درگرفته ز آتش دل استخوانى چند بود
گفتگوى عشقبازى اين زمان از من شنو * ز آنكه درس عشق از فرهاد و مجنون مىشنود
خواست شرح وصف زلفت در زبان آرد قلم * شد پريشان و برآمد از دماغ خامه دود
آنچنان بيمار شد نرگس ز چشم مست تو * بر رخت از ناتوانى چشم نتواند گشود
« آدمى » بود و به عالم ، يكدلى بىحاصلى * دلربايى ديد الحاصل كه آن را هم ربود
هامش
( 1 و 2 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( شوم )