وقتى كه خاقان جنّتمكان عبد اللّه خان ، فتح ولايت خوارزم و سلاطين آن بلاد را مقيّد گردانيده ، به قصبهء ساغرچ فرستاد . آن شاهزادهء فضايلمآب ، به همراهى آن شهرياران كامياب ، به درجهء شهادت رسيد و حضرت مخدومى ، بعد از استماع اين واقعهء هايله ، اظهار رقّت نموده قطرات عبرات ، بر رخساره دوانيده ، رضا به قضا داده فرمودند :
بيت :
هر نيك و بدى كه در شمار است * چون درنگرى ، صلاح كار است
شاهزادهء مذكور از خوشطبعان مقرّر و نادرهسنجان مشتهر است و اين ابيات رديف شبنم ، از گفتار درربار گوهر نثار آن شهريار است .
غزل :
سحرگه ريخت صد گوهر به طرف بوستان شبنم * مرصّع گشت جام بادهء گلبرگ از آن شبنم
ز مژگان آب چشمم پيش رويت دور شد آرى * به پيش آفتاب از سبزه مىگردد نهان شبنم
به قدّ شاهد گل ، راست آمد خلعت خوبى * بر آن خلعت شده چون تكمههاى زرنشان شبنم
شبى نبود كه از هجران آن زلف شبآسايت * نسازم ديدههاى خويش را اى مه روان شبنم
براى نردبازىّ بتان ، شد در حريم باغ * گل صدبرگ طاس و كعبتين زرنشان شبنم
سرشك از ديده مىريزد ، ز رشك ماه رخسارت * نه بر بالاى گل ظاهر شد اى سرو روان شبنم
گل صدبرگ ، چون جام شراب ارغوانى بود * حبابى چند شد با آن شراب ارغوان شبنم
نخواهد ماند از باد خزان گلهايت ار باشد * به فرقش ميخهاى آهنين ، اى باغبان شبنم