بسكه چشمان تو خون خلق عالم ريختند * پُشتهپُشته ، كُشته ، در كوى تو ، بر هم ريختند
به يد شريفش نوشته ، به فقير داد كه اگر اين غزل را ، مخمّسسازى ، بسيار نيكو خواهد بود ؛ فقير به حكم « المأمور معذور » اينچنين گستاخى نمودم :
مخمّس :
تا به جان عشقبازان ، بادهء غم ريختند * اهل دل ، خونجگر ، از چشم پرنم ريختند
قدسيان در آسمانها اشك ماتم ريختند * بسكه چشمان تو خون خلق عالم ريختند
پُشتهپُشته ، كُشته ، در كوى تو ، بر هم ريختند * اى وجودت ، جامع مجموعهء فضل و كمال
وى ضميرت ، صانع مصنوعهء فكر و خيال * در ازل از محض نور اى آفتاب بىزوال
صدهزاران صورت اندر ، قالب حُسن و جمال * ريختند ، امّا ز تو مطبوعتر ، كم ريختند
اى ز بوى سنبل مويت ، خجل ، مُشك خطا * وى ز تاب ماه رويت ، منفعل ، شمس الضُحى
در گلستان ، با دل پرخون ، چو غنچه بارها * بىلب مَيگون او ، مستان شراب ناب را
از قدح خوردند و از مژگان ، هماندم ريختند * گرچه از تن مىبرد جان ، ناوك مژگان تو
ليك صد جان ، مىدهد ، هردم لب خندان تو * اى كه صد ره پاكتر از گل بود ، دامان تو
نقشبندان ، گاه تصوير لب و دندان تو * در دهان غنچهء تر ، عقد شبنم ريختند
نازنينا ! نيّر اعظم ، نمىماند به تو * مَه چسان گويم تو را ، كان هم نمىماند به تو