تركمان نزول اقبال فرمود و در آن اثنا قدم به عيادت حسّان العجم مولانا محتشم رنجه نمود ، مولاناى مشار اليه به جهت عذر قدوم آن سلطنت شعار ، اين قصيده ، كه مىتوان گفت افكار ايّام شبابش از آن شرمندهاند ، از گنجينهء خاطر به منصّهء ظهور رسانيد و از غايت دلپذيريها ، راقم اين حروف آن قصيده را در سلك اشعار سابقهء آن جناب منتظم گردانيد تا جمعى را كه اعتقاد آن است كه مولاناى مشار اليه را قدرت و قوّت طبيعت نمانده ، از استماع آن خجل و منفعل شوند و منكران و معاندان از لطف آن افكار شرمنده و سرافكنده گردند و آن قصيده اين است :
آيت اقبال شد ، رايت سلطان حسن * حمد خداوند را ، اذهب عنّا الحزن
آنكه نسيم درش ، گر گذرد بر قبور * مردهء صد ساله را ، روح درآيد به تن
و آنكه غضبرانيَش گر فتد از حلم دور * جان مسيحا زند خيمه برون از بدن
ذات نكو طينتش زينت صد بارگاه * وضع گران رتبتش ، زيور صد انجمن
شام و سحر روزگار ، از ره آن كامكار * برده به دست صبا عطر به دشت ختن
خواست به نامش كند ، نوبر گفتار طفل * رفت و به هفتاد آب شست لبان از لبن
زندهء انفاس او ، باجخوران مسيح * بندهء احساس او ، پادشاهان سخن
از پى وزن نقود ، كان همه صرف گداست * وقف ترازوى اوست سنگ ترازوشكن