رقيب هم سوى ما چشم مردمى نگشود * سگ تو جانب اهل وفا ، نگاه نداشت
* * *
مرگ ، عمرىست كه در هجر تو غمخوار من است * گريه ديرىست كه دور از رخ تو يار من است
همدمان تا سبب گريه نپرسند از من * هركه ميرد سبب گريهء بسيار من است
* * *
تنها منم به كلبهء تاريك و شمع من * تا در كدام انجمن است و چراغ كيست
* * *
بىحاصلىست كار من و بس كه غافلم * گويم به خود كه حاصل اين كارخانه چيست
* * *
ز تيغت بار منّت باد بر گردن شهيدان را * كه همچون سايه گستاخانه مىافتند در پايت
* * *
ز جيب پيرهنى ديدهام بر و دوشى * گواه حال ، گريبان چاكچاك من است
* * *
آن كس كه ز آتش روش سوختن آموخت * خورشيدپرستى به حقيقت ز من آموخت
دل پردهدرى مىكند آن پرده فروپوش * كآيينه نمودى تو و طوطى سخن آموخت
زان سنگدل اكنون كه خرد عشوهء شيرين * خارا شكنى بايدش از كوهكن آموخت
* * *
بدوزخ كى شود روز جزا راضى گرفتارت * گر از هر شعلهء آتش نبيند نور رخسارت