متوجه شد كه : اى بزرگوار ! فرماى تا كه « 1 » غسل كند ؟ آن بود كه شيخ گفت : سعد الدّين و بهلول و خياط ضميرى . « 2 » شيخ سعد الدّين قدس سره العزيز به فور « 3 » برخاست و ديگ در ديگدان گذاشت ، و آب ريخت و گرم كرد و به مأمورين « 4 » بهم به غسل مشغول شدند ، به آن نهج كه شيخ بهلول آب رسانيد ، و خياط ضميرى « 5 » آب ريخت و شيخ « 6 » سعد الدّين طهارت فرمود . بعد از فراغ غسل حضرت شيخ « 7 » قدس الله « 8 » سره العزيز دست مبارك خود را جانب پا دراز كرد . ميان يك ناخن خشك مانده بود خلال كرد .
حاجى محمد چون اين كرامت از شيخ بديد ، خجل و شرمسار شد از فعل خود و گفت : اى بزرگوار ! معذور دار كه اين نوع بىادبى در حق تو خيال كرده بودم به فرمودهء تو ، و به خيال اينكه مرده باشى ، اين خطا بوده است ، تو خود زنده بودهاى و من غافل ! آنگاه « 9 » شيخ را در جنازه كردند و نماز گذاردند و به منزل آخرتش رسانيدند ، و به خاكش سپردند .
همان شب يكى از مردم اجنبى در خواب ديد ، گفت : اى شيخ مولانا ! حال چيست ، و اوقات چگونه « 10 » ؟ شيخ فرمود : الحمد لله ثم الحمد لله ! كه اولياء الله ديگر را يك منزلت است و فقير را دو درجه است . و هرچه كه در عمر خود كرده بودم و گفته همه برحق بوده است ، و برحق شد ، و عنايات بلا نهايه از حق شد . بگوئيد « 11 » به ياران ما كه در دار الفناء ماندند ، بر آن باشند كه فقير بر آن بود « 12 » و آن كنند كه « 13 » درويش مىكرد ، و به آن « 14 » راه روند كه « 15 » مخلص مىرفت « 16 » كه كار همين بوده است ، ديگر آنهمه « 17 » هيچ !
اما معلوم باشد كه بزرگوار بر ظهر ماروت عليه السلام بود ، و الله تعالى « 18 » اعلم بالصواب « 19 » .
هامش
( 1 ) - ب : - كه
( 2 ) - ب : + به اين مهم قايم نمايند
( 3 ) - ب ، ت : بالفور
( 4 ) - ب : آب ريخت و شيخ سعد الدّين بهم
( 5 ) - ب : خياط صمرى
( 6 ) - ت : - شيخ
( 7 ) - ب : بزرگوار ، ت : - شيخ
( 8 ) - ب ، ت : - الله
( 9 ) - ب : - آنگاه
( 10 ) - ب : + است
( 11 ) - ب ، ت : بگو
( 12 ) - ب : بودم
( 13 ) - ب : + من
( 14 ) - ب : به اين
( 15 ) - ب : + من
( 16 ) - ب : مىرفتم
( 17 ) - ب : - همه
( 18 ) - ت : - تعالى
( 19 ) - ب : - بالصواب