بود حيران شد و لرزان و هراسان گشت و گفت از « 1 » قهر كه : چه نوع بىادب مردميد كه به خانهء نامحرم در شب تاريك بىدستورى « 2 » صاحبخانه مىدرآييد ! حضرت خواجهء زندهدلان فرمود كه « 3 » : اى فرزند عزيزهء من ! مايان به هيچكس نامحرم نيستيم ، اول از اسم و رسم مايان بپرس آنگاه اين بگو . خديمه چون اين سخن بشنيد ، گفت : فرماى ! حضرت خواجه گفت : اى فرزند ! من خضرم و اين شخص شيخ عبد الله يمنى است كه رئيس مشايخ طبقهء اويسيه است ، و من مربى اين قومم ، و تو نيز ازين جماعتى ، تا اين زمان روح حضرت عيسى عليه السلام ذات ترا در بيت الانس تربيت كرد . امروز به مايان امر شد كه در تربيت تو باشيم . خديمه چون اين سخن « 4 » بشنيد ، گفت : الحمد لله ! اى عزيزان ! خاطرم اين بار جمع شد « 5 » . آن شب تا صباح نشستند و تربيتش كردند . نزديك به صبح غايب گشتند . پنج سال تمام « 6 » در همين خلوتخانه تربيت كردند و به كمالش « 7 » رسانيدند ، آنگاه خبر دادند كه « 8 » : اى خديمه ! كار تو به كمال رسيد ديگر خلأ و ملأ به تو برابر است ، منبعد به صحبت مشايخ ما رحمهم الله گاهى تشريف مىتوان آورد « 9 » و طريق صحبت مولى چگونه است از طريقهء عزيزان بايد كسب كرد « 10 » . اگرچه راه در درگاه بىنيازى در كمال وسعت است ، اما ضعفا را عقل كوتاه است و شجاعت كم ، بىراهبرى راه نتوانند رفت .
خديمه بگفت : اى بزرگوار ! جاى صحبت معلوم من نيست ، كجا روم ! حضرت خواجه فرمود : اى فرزند ! غم مخور كه من قلاوز تو خواهم بود .
چون شب درآمد پاسى از شب گذشته بود كه حضرت خواجه با دو تن درويش « 11 » پيدا شد و گفت :
اى فرزند ! برخيز كه مجلس گرم است . بىبى برخاست و به همراهى خواجه رو به راه كرد . در طرفة العين به باغى رسيد بسى معمور ، و خانههاى آراسته و در و ديوار او منقش و مرصع ، و جمعى از مردم سفيدريش در آنجا نشسته . بىبى درآمد و گفت : السلام عليكم ! همه بگفتند ! و عليك السلام ! بيا اى فرزند عزيزه ! كه چشمانتظارى در راه تو بود . بنشين . بىبى در ميانه بنشست . يكى ازين ميانه برخاست و جرعه ( اى ) از جام الست حواله كرد . ديگرى گفت : كمتر كه « 12 » خرد است و عاجزه ، طاقت برداشتن ندارد . چون اين « 13 » بشنيد ، بىبى « 14 » به قدر حوصله فروكشيد و مست شد و مستغرق گشت ، و در
هامش
( 1 ) - ب ، ت : + سر
( 2 ) - ب : مردى كه در شب تاريك به خانه نامحرمى بىدستور صاحب
( 3 ) - ب : - كه
( 4 ) - ب : - سخن
( 5 ) - ب : اين بار خاطرم جمع شد
( 6 ) - ت : - تمام
( 7 ) - ب : به كمال رسانيدند
( 8 ) - ب : - كه
( 9 ) - ب : گاهى مىتوان تشريف آورد
( 10 ) - ب ، ت : كسب بايد كرد
( 11 ) - ب ، ت : - درويش
( 12 ) - ب : - كه
( 13 ) - ب : او
( 14 ) - ب : - بىبى