و بر سر مغاكى « 1 » ايستاد . يكبار دست دراز كرد ، نرسيد . بار ديگر « 2 » دراز كرد ، نيز نرسيد . سوم باره به دوزانو بنشست و دست دراز كرد ، آنگاه رسيد « 3 » . از ميانبند من بگرفت و بركشيد و از مغاك برآورد . تا از عقبه فرود آمدن پيشپيش « 4 » مىآمد ، و مايان از عقب مىآمديم ، بعده غايب شد . اين است كه رسيديم .
القصه ، سيد معلا به ملازمت شيخ رسيد و دو سال در ملازمت شيخ بود و كار او به اتمام رسيد و بازگشت .
پوشيده نمانده كه حضرت « 5 » شيخ قدس سره العزيز هزار و دويست مريد پرورد ، و دوازده مريد تربيت كرد ، و ده خليفه گذاشت ، و خود از روح مقدس حضرت امير المؤمنين « 6 » على كرم الله وجهه تربيت يافت « 7 » ، و بر قلب ادريس نبى بود عليه السلام .
روزى نشسته بود كه مژدهء قطبيت رسيد . آن روز ، روز پنجشنبه بود . بعد از فى زوال جمعى از مشايخ اويسيه حاضر آمدند ، و لباس قطبيت آوردند ، و شيخ را الباس كردند ، و فاتحهء فتح در حق آن بزرگوار خواندند و مبارك باد كردند و متفرق شدند . و در مرتبهء قطبيت خود فرزند كلان خود كه « 8 » خواجه محمد شيخ باشد تربيت كرده به كمال رسانيد . شيخ قدس سره العزيز شش ماه و ده روز قطب بود ، و به تجلى معنوى مشرف شد .
روزى نشسته بود كه « 9 » ارواح مشايخ اولين و آخرين رضوان الله « 10 » عليهم اجمعين حاضر آمدند و گفتند : اى حبيب ! مژده مر ترا كه امروز روز وصلت است ، بايد اتصال جستن . شيخ گفت : هيچ مانع نيست . بهفور « 11 » برخاست و به خلوت خود درآمد و غسلى به جاى آورد و دوگانه « 12 » ادا نمود ، بعد از آن به لنگر بيرون آمد ، و درويشان را طلب نمود ، و صحبت انگيز كرد ، و به سماع درآمد . آن مقدار سماع كرد كه عرقها از بدن او ريخت آنگاه تسكين يافت و بنشست . و زمانى آسود و روبهقبله كرد و جان به حق تسليم كرد . در تاريخ هفتصد و پنجاه در سال موش و در ماه ربيع الاول در هشتاد و سهسالگى وفات يافت « 13 » . خبر به اطراف فرستادند . و اهل شهر از خواص و عوام حاضر آمدند و نماز « 14 » شيخ را ادا
هامش
( 1 ) - ب : و در برابر سر مغاكى
( 2 ) - الف : باز ديگر
( 3 ) - ب : - آنگاه رسيد
( 4 ) - ب : + من
( 5 ) - ب : - حضرت
( 6 ) - ب : - امير المؤمنين
( 7 ) - ب ، ت : تربيت يافته بود
( 8 ) - ب : - كه
( 9 ) - الف : - كه
( 10 ) - ب : + تعالى
( 11 ) - ب ، ت : بالفور
( 12 ) - ب : + از بهر يگانه
( 13 ) - ب ، ت : وفات كرد
( 14 ) - ب : + حضرت