در همين سخن بود كه حضرت خواجهء زندهدلان به خواجه ابو الفيض الهى حاضر آمدند ، و از مشايخ اويسيه رضوان الله « 1 » عليهم اجمعين به هفتاد و پنج تن از اكابر ايشان به خواجهها در عالم معنى نيز حاضر آمدند . و غير از شيخ و درويش غياث الدّين ازين واقعه هيچ درويش ديگر خبردار نشد « 2 » . و لباس قطبيت حاضر آوردند و التماس كردند كه : اى شيخ ! اين لباسيست كه پيش ازين پنج سال بر قامت تو دوخته شده بود و تو نيز خبر داشتى « 3 » ، چون وقت مقتضى اين نيفتاد نپوشيدى « 4 » . امروز كه قطب عالم از عالم « 5 » رخت برداشت ، لا بد تعلق به تو گرفت ، چون در اصل هم از آن تو بود ، و محل رسيد بايد پوشيد .
حضرت شيخ قدس سره العزيز بر پاى خاست « 6 » و در مقام عذر شد و قبول نكرد . هرچند زور كردند راضى نشد . درين حين آوازى به گوش وى « 7 » آمد كه : اى عبد الرحمن ! مگر بنده نيستى كه امر خواجهء خود را قبول ندارى ؟ اين ندا چون « 8 » بشنيد بيچاره شد و از سر بيچارگى « 9 » قبول كرد . همان لحظه بلاتأخير و توقف پوشانيدند « 10 » و فاتحه خواندند و مباركباد كردند ، و بعضى امور را به گردن آن بزرگوار كردند به تخصيص تربيت درويشان را . آن بود كه « 11 » آن چهل و يكتن درويش كه در خدمت و ملازمت آن بزرگوار بودند همه را در همان روز تربيت كرد و به كمال رسانيد . آنگاه اشارت شد و بشارت رسيد كه « 12 » :
اى عبد الرحمن ! غرض از حواله كردن تو به اين غار همين بود كه كار تو تمام شود ، و مستحق تربيت درويشان گردى ، و ايشان نيز كامل شوند . اين بار كه وعده به آخر آمد ، ديگر هيچ مانع نيست كه بيرون روى و در ميان مردم باشى . به اين مژده « 13 » شيخ از غار بيرون آمد ، و رخصت از غيبيان خواست . و آن درخت بيد كه اول بود شيخ اشارت كرد كه : اى درخت ! باز گرد به جاى خود كه ما به وطن خود بازگشتيم . چون درخت اين سخن از « 14 » شيخ بشنيد سر فرود آورد ، آنگاه به جانب غار روان شد ، و در دهن غار همان نوع كه اول بود بايستاد ، و دهن غار ناپديد شد . آنگاه شيخ روان شد . بعد از چند روز به هرى آمد « 15 » . مدت پنج سال شيخ « 16 » در هرى بود . و در آنجا شيخ « 17 » در مرتبهء قطبيت سيصد مريد پرورد . و در زمان حيات خود « 18 » درويش غياث الدّين را خليفه گذاشت ، و پير تلقين نيز ساخت و درويشان را با وى مطيع گرداند « 19 » .
هامش
( 1 ) - ب : + تعالى
( 2 ) - ت : خبردار نشدند
( 3 ) - ب : دوخته بودند و تو نيز خبردار بودى
( 4 ) - ب : - چون وقت . . . نپوشيدى
( 5 ) - ب : - از عالم
( 6 ) - الف : خواست
( 7 ) - ب : او
( 8 ) - ب : چون اين ندا
( 9 ) - ب : - از سر بيچارگى
( 10 ) - ت : پوشانيد
( 11 ) - ب ، ت : - بود كه
( 12 ) - ب : - كه
( 13 ) - ب ، ت : + كه
( 14 ) - ب : + حضرت
( 15 ) - ت : آمدند
( 16 ) - ب : - شيخ
( 17 ) - ب : - شيخ
( 18 ) - ب : - خود
( 19 ) - ب : گردانيد