گذارد . و مرا غير از تو معتمدى نيست . من مىخواهم « 1 » به حج روم و روزگار خود « 2 » به تو سپارم . اگر زنده باشم تا آمدن من از حال اينها باخبر باشى . اگر خداى « 3 » تعالى توفيق دهد و به حج موفق شوم و بازگردم ترا آزاد سازم . بزرگوار گفت : اى خواجه ! از دست من بندهء ضعيف چه آيد ؟ روزگار خود را به خداى سپار « 4 » و از من خدمت شايسته چشم دار . منت دارم زيراكه امر فرضى نيت كرده ( اى ) چرا خدمت ترا و اهلوعيال ترا به جان قبول نكنم « 5 » ؟ بعد از آن خواجه ابو بكر استعداد مكه كرد و مستعد شد و سفر اختيار كرد . و دو سال از جهت بعضى موانع در راه ماند ، بعده به دولت حج مشرف شد . و چون از طواف « 6 » حج فارغ شد ، در جايى نشسته بود و بخشى در پيش داشت « 7 » كه ناگاه « 8 » در ميان حاجيان مانند خدمتكار « 9 » خود شادكام را ديد ، و تعجب كرد كه مگر اوست « 10 » ؟ باز به خود انديشه كرد كه او را چه قوت اين باشد كه اينجا آيد ؟ و با وجود اين انديشه او را طلبيد و « 11 » بخش خود را به او داد « 12 » . اتفاقا بخش وى « 13 » شانهء گوسفند بود . بزرگوار بخش خواجه را گرفت و غايب شد . بعد از آن خواجه ابو بكر او را هرچند جست نيافت . چون « 14 » از حج بازگشت ، سال ديگر در راه بود ، بعد از آن به وطن خود رسيد .
بعد از دو سال . از رفتن خواجه ابو بكر روز قربان بود كه بزرگوار شادكام يكى را به كرايه گرفت و به گوسفند پايى انداخت ، و خود پيش بيبيش « 15 » آمد و رخصت طلبيد كه : اى بىبى ! امروز به من رخصت بده كه به نماز عيد روم ، و در گوسفند كسى انداختم . بيبيش « 16 » دستور داد كه : برو « 17 » ! بزرگوار به رخصت بىبى از خانهء بيرون آمد و رو به راه كرد . چون بيست و چهارم گام زد ، به حج رسيد و طواف كرد ، و بخش خواجه خود « 18 » را گرفت و بازگشت . و در وقت نماز پيشين به خانه آمد و شانهء بخشى آورد « 19 » .
و در پيش بىبى خود نهاد « 20 » . گوشت شانه را خوردند و استخوان او را در « 21 » گوشه ( اى ) انداختند .
يك سال برين گذشته بود كه خواجه ابو بكر از حج باز آمد . و بزرگوار در گوسفند ( پايى مشغول ) بود . به مجردى كه خواجه به خانهء خود آمد ، خواجهء شادكام را پرسيد كه : كجاست ؟ گفتند : گوسفند
هامش
( 1 ) - ب : + كه
( 2 ) - ب : + را
( 3 ) - ب : + تبارك و
( 4 ) - ب : خود را به حضرت آفريدگار سپار ، ت : به خداى نگهدار سپار
( 5 ) - ت : قبول بكنم
( 6 ) - ب : - طواف
( 7 ) - ب ، ت : - و بخشى . . . داشت
( 8 ) - ت : + كه
( 9 ) - ب : - خدمتكار
( 10 ) - ت : + و بخشى در پيش داشت و
( 11 ) - الف : - انديشه او را طلبيد و
( 12 ) - ب : و بخشى كه داشت به او داد
( 13 ) - ب : او
( 14 ) - الف ، ب : - چون
( 15 ) - ب : بىبى آمد
( 16 ) - ب : بىبى دستور داد
( 17 ) - ب : - كه برو
( 18 ) - ب : - خود
( 19 ) - ب : و بخش شانه آورد
( 20 ) - ب : بىبى ماند
( 21 ) - الف : - در