است و مىگويد كه : اگر شادكام به ذكر لا إله إلّا الله مداومت كند زود به مقصود خواهد رسيد . خواجه چون اين بشنيد ، به خود گفت : اى بنده ! سخن اين مشت پر بىچيزى نيست ، بيا من به قول او عمل كنيم « 1 » .
بعد از آن به ذكر لا إله إلّا الله مشغول شد و مداومت كرد . و مدت بيست سال رياضت كشيد « 2 » .
روزى در تك خارى نشسته بود و به كار خود مشغول بود . همان جانور باز پيدا شد ، و بر سر همان خارى « 3 » كه بزرگوار نشسته بود ، بنشست و به سخن آمد و گفت : دولتمند آن بنده كه به سروقت وى خواجه خضر حاضر شود و صحبت دارد ! ازين سخن جانور ، بزرگوار را بشاشتى حاصل شد ، به خود گفت : اى شادكام ! مگر كه اين دولت به تو روى مىآرد « 4 » ، كه اين بىزبان اين مژده مىرساند ؟ درين انديشه بود كه از دور شخصى « 5 » پيدا شد و به جانب بزرگوار سعى نمود . چون نزديك رسيد ، بزرگوار ديد كه مرد ( يست ) سفيدريش نورانى . به مجردى كه بزرگوار ( او را ) ديد در دل خود قرار داد كه آنكه جانور گفته بود همين است « 6 » . بهفور « 7 » از جاى خود برخاست و در پاى مبارك وى افتاد و روى به كف پاى وى ماليد و گريه آغاز كرد و حسب حال خود گفت . حضرت خواجهء زنده دلان گفت : اى شادكام ! برخيز كه كام دلت حاصل شد و به كام خود رسيدى . دهن خود باز كن « 8 » . بزرگوار شادكام « 9 » دهن « 10 » خود « 11 » باز كرد . حضرت خواجهء زندهدلان سه بار « 12 » آب دهن مبارك خود را در دهن وى افكند « 13 » ، آنگاه گفت : اى شادكام ! مژده مر ترا كه از اكابر اولياى زمان خود شدى . من بعد ترا مىبايد از قيد خدمت خواجهء مجازى وارستن ، و به خدمت خواجهء حقيقى پيوستن كه خدمت تو برين خواجه حرام است . بزرگوار گفت : اى بندهء خاص پادشاه لميزلى ! بدانكه اين دولت عظيم را از خدمت همين « 14 » خواجه يافتهام ، نخواهم از وى دور بودن مگر به حكم ضرورت كه از پيش خود براند و يا رخصت دهد . اين بگفت و در خدمت خواجهء مجازى خود « 15 » بيشتر سعى و اهتمام نمود . و خواجه ابو بكر را به او ميل از زمان سابق بيشتر شد و گفت : اى شادكام ! يكسخن « 16 » دارم اگر قبول بكنى بگويم .
بزرگوار گفت : اى خواجه ! من بندهام و بنده را برد و قبول چهكار ؟ فرماى هرچه فرمايى قبول دارم .
خواجه ابو بكر گفت : سخن من اين است كه مرا حج فرض شده است لا بد مرا به حج بايد رفت و حج
هامش
( 1 ) - ت : عمل كنم
( 2 ) - ب : رياضت رسيد
( 3 ) - ت : خار
( 4 ) - ب : روى مىنمايد
( 5 ) - ت : شخص
( 6 ) - ب : در دل او افتاد كه آن جانور كه گفت همين است
( 7 ) - ب ، ت : بالفور
( 8 ) - ب : + آن
( 9 ) - ب : - شادكام
( 10 ) - ت : + مبارك
( 11 ) - ب : - خود
( 12 ) - ب : - سه بار
( 13 ) - ت : - افكند
( 14 ) - الف : اين
( 15 ) - ب : - خود
( 16 ) - ب : سخنى دارم