روز مشغول به عبادت « 1 » حق سبحانه و تعالى شد ، به نوعى كه اداى فرائض در وقت كرد ، و طهارت به دوام اختيار كرد و به ذكر دايمى اشتغال نمود . اگرچه هيچ نمىدانست ، اما « 2 » حق سبحانه و تعالى به لطف عميم خود در دل او آن مقدار علم كرامت كرد كه طريق و آداب طهارت داند ، و نماز به او ادا يابد .
و كلمهء « الله ربى » كشف او شد ، و ( به ) همين اسم مشغول شد . چون پنج سال برين گذشت ، تغييرى در حال آن بزرگوار پيدا شد و كيفيت درويشى در ذات « 3 » او هويدا شد « 4 » ، و نور ولايت از جبين مبارك او ظاهر و آشكارا « 5 » گشت .
شبى از شبهاى ماه « 6 » رمضان خواجه ملك را به خاطر آمد كه اموال خارجى خود را ملاحظه كند . نيمشب برخاست « 7 » و عصا به دست گرفت ، و سير مىكرد . رسيد بر سر حضرت شيخ قدس سره العزيز ، ديد كه خواب است ، اما از سينهء مبارك آن بزرگوار آواز ذكر « الله ربى » مىآيد . زمانى در سر مبارك « 8 » آن بزرگوار مكث كرد . سوزى در دل خواجه ملك افتاد . گريان به خانهء خود بازگشت .
ريسمان سياهى به گردن « 9 » انداخت و به خداى تعالى ناليد و گفت : پاكا و پروردگارا ! ندانستم و از سر نادانى اين ولى ترا خدمت فرمودم ، به لطف عميم خود عفو فرماى ! درين زمان آوازى به گوش او « 10 » آمد كه : اى خواجه « 11 » ملك ! به خدمتگار خود عذرخواهى كن . چون اين ندا بشنيد تا صباح كار او ناليدن بود . على الصباح پيش شيخ رفت و در پاى او افتاد و عذر خواست كه : اى ولى خدا ! معذور دار كه « 12 » حال تو بر من معلوم نبود ، از سر جهل و نادانى اين نوع بىادبى از من به نسبت تو واقع شد « 13 » كه سالها خدمت فرمودم ، امروز روز آن است كه من در خدمت تو باشم . شيخ در برابر خواجه ملك گفت : اى خواجه ! مرا چه خدمت باشد ؟ مناسب آن است « 14 » كه در خدمت خواجهء خود باشى كه ترا از براى خدمت خودش آفريده است . خواجه ملك گفت : اى بزرگوار ! خدمت من به نسبت تو آن است كه سخنى دارم قبول كنى . شيخ گفت : اگر موجه است به جان قبول دارم . خواجه ملك گفت : اى بزرگوار ! سخن اين است كه خود مىدانى كه مرا در دنيا غير از يك عاجزه فرزندى نيست ، مىخواهم كه اين عاجزهء خود را در خدمت تو بسپارم « 15 » تا آب طهارت به تو برساند « 16 » . اين سخن از براى رضاى حق قبول
هامش
( 1 ) - ب : + حضرت
( 2 ) - ب : + حضرت
( 3 ) - ب : دل
( 4 ) - ب : گشت
( 5 ) - ب : هويدا
( 6 ) - ب : + مبارك
( 7 ) - ب : برخواست
( 8 ) - ب : - مبارك
( 9 ) - ب : + خود
( 10 ) - الف - او
( 11 ) - الف ، ب : - خواجه
( 12 ) - ب ، ت : + تا اين غايت
( 13 ) - ب : - شد
( 14 ) - ب : اين است
( 15 ) - ب ، ت : در خدمت تو سازم
( 16 ) - ب : به تو رساند