نتوانم بود « 1 » . خواجه از سر بيچارگى گفت : اى فرزند ! مرا همچون كارى نيست كه مناسب تو باشد « 2 » .
شيخ گفت : اگر هيچ كار از دست من عاجز برنيايد ، « 3 » گوساله پايى خود توانم كرد . آخر الامر به مناقشهء تمام خواجه ملك به همان راضى شد . و خواجه ملك سيصد گوساله داشت به او سپرد . و حضرت بزرگوار مىچرانيد و از فراق معشوق « 4 » خود مىناليد . و آن صغيره از جهت صغر سن از حال او خبر نداشت و نمىدانست . هفت سال برين گذشت . دختر به قد رسيد و بالغه شد . و از گلشن باغ عشق بويى به مشام او وزيدن گرفت « 5 » . آنگاه من وجهى از حال عاشق خود « 6 » اطلاع يافت . گاهى به گوشهء چشم به جانب او نگاهى داشت ، كه از نگاه شوقانگيز او دود از نهاد بزرگوار برمىآمد ، و دل صدپارهء او كباب مىشد . و گاهى به خندهء نمكين ، نمكى بر دل كباب او مىپاشيد . و گاهى به جلوهء قد چون سرو روان مىخراميد ، كه جان در تن اين ناتوان مىلرزيد . هرگاه كه « 7 » شيخ اين حركات شيرين از آن شيرين حركات مىديد ، عشق آن شيفتهء حال به صدچندان اول مىشد . از بىطاقتى گاهى فرياد مىكرد .
روزى اينچنين فرياد داشت و آهى مىكشيد ، و گريه مىكرد . گوساله ( اى ) از ميان گوسالهها جدا شد و پيش آمد و به زبان حال گفت : اى بندهء خدا جلجلاله و عم نواله ! اين همه فرياد به درد و فغان به سوز و گريه به زاريت « 8 » هر زمان براى چيست كه سالها بر آنى ؟ شيخ گفت : اى بىزبان ! حال مرا تو چه دانى ؟ گوساله گفت : چون نمىدانم كه روز و شب به مايانى . شيخ گفت : اى بىزبان ! اگر دانى حال من « 9 » همين است كه مىبينى و دل تو بر من سوخت و رحم تو بر من « 10 » آمد آخر به زبان آمدى ، اما دختر خواجه را نيممقدار تو رحم بر من نيامد كه سالهاست شيداى اويم . گوساله گفت : اى نادان ! تا اين زمان اگر به خواجهء خود عاشق مىشدى و اين همه خدمت كه به خواجه ملك كردى اگر بر وى مىكردى « 11 » ، تا حالا به مقصود خود مىرسيدى ، و صد همچون دختر خواجه ملك به صد جان عاشق تو مىگشتندى .
و حالا هم مصلحت تو در آن است كه به خواجهء حقيقى خود پردازى و ازين واسوزى ، تا اين مقصود تو « 12 » به چنگ آيد . اين حكايت گوساله در دل شيخ سخت اثر كرد . همان لحظه از ما سوى قطع نظر « 13 » كرد و ازين دختر نيز . اما گوساله پايى « 14 » را ترك نكرد ، از براى آنكه سبب ترك ما سوى الله ازين شد . و همان
هامش
( 1 ) - ب : - بود
( 2 ) - ب : كه به تو مناسب باشد
( 3 ) - ب : از دست من نيايد
( 4 ) - ت : معشوقه
( 5 ) - ب : او رسيد آنگاه
( 6 ) - الف : - خود
( 7 ) - ب : - كه
( 8 ) - ب : - و گريه بزاريت
( 9 ) - ب : - من
( 10 ) - الف ، ب : - بر من
( 11 ) - ب : ملك كردى اگر به خواجه حقيقى خود مىكردى
( 12 ) - ب : - تو
( 13 ) - ب : - نظر
( 14 ) - ب : گوساييى را