چاهى « 1 » كه در كنج خانقاه بود درانداخت ( و ) به تسكينى در روى مصلى بنشست . بعد از دو روز ديگر برادرانش پيدا شدند ، پيش شيخ « 2 » درآمدند و « 3 » گفتند : السلام عليك ! شيخ گفت : عليك السلام . گفتند :
اى شيخ امانت ما كجاست ؟ شيخ گفت هرجا كه ماندهايد بنگريد . درآمدند ، ديدند كه نيست . گفتند :
اى شيخ ! امانت برجا نيست . شيخ گفت : من چه دانم كه كجا رفت ؟ من همان نوع كه نشسته بودم نشسته ام « 4 » . بيرون آمدند ، ديدند كه در در خانقاه مرد سفيدريشى به جامههاى نفيس و عصا در دست و ردا در گردن ، و فش تا سينه ايستاده . « 5 » پرسيد كه اى جوانان ! كجا بوديد ، به شيخ ملازمت داشتيد ؟ گفتند :
نى ! بلكه امانتى پيش شيخ نهاده بوديم آمديم كه ببريم ، نيست . اين مرد پرسيد كه : چه چيز بود ؟ گفتند :
عاجزه به قد رسيده . اين خود شيطان عليه اللعنة بود . گفت اى گولان همشيره شما را « 6 » اين شيخ خدا ناترس اين نوع ظلم كرد و از ترس خود كه به شمايان خواهد گفت و مرا شرمنده خواهد كرد بكشت ، و در كنج خانقاه چاهى هست در آن چاه كرد . برگرديد و در آن چاه ببينيد . به سخن اين شخص بازگشتند و در آن چاه ديدند كه افتاده است . برآوردند و گريبانها چاك زدند ( و ) به فرياد پيش پادشاه رفتند و گفتند : اى پادشاه باكرم ! ما به اطاعت تو « 7 » رفتيم و عاجزه پيش شيخ به امانت گذاشتيم . شيخ اين نوع خيانت در امانت ما كرده است و به ظلم كشته . اگر امروز تو به فرياد « 8 » ما برسى فردا عند الله مأجور خواهى شد ، و الا فرداى روز قيامت از چنگ ما خلاص نخواهى شد . اين سخن در دل پادشاه سخت تأثير كرد . فرمود كه : شيخ را از گردن به ريسمان سياه بربنديد و دستها را از عقب و سر و پا برهنه بياريد .
بربستند « 9 » و اين چنينش پيش پادشاه آوردند . پادشاه فرمود كه : بر دارش كنيد . جلاد حاضر شد ، شيخ را بگرفت و بر سر دار برد ، و برادرش مىخواست كشد « 10 » . شيطان باز حاضر آمد « 11 » به صورت آدم و گفت :
اى برصيصا « 12 » ! هيچ دانى كه ترا به اين ورطه كه افكند « 13 » ؟ شيخ گفت : اى بدبخت ! عاقبت كار خود كردى ! شيطان گفت : اى شيخ ! اين خود معلوم كردى كه به اين ورطه ترا « 14 » من سعى كردم ، اكنون خلاصت كنم چه مىدهى ؟ شيخ گفت : ثواب چهارصدساله طاعت را به تو دادم . شيطان گفت : قبول ندارم ، زيراكه اگر جان برى هشتاد سال ديگر عمر دارى « 15 » . شيخ گفت : باز چه مىخواهى ؟ شيطان گفت :
هامش
( 1 ) - ت : چاه
( 2 ) - ت : برسيسا
( 3 ) - ت : - و
( 4 ) - ت : - نشستهام
( 5 ) - ت : استاده
( 6 ) - ت : شمايان را
( 7 ) - ت : + به شكار
( 8 ) - الف : بغور
( 9 ) - ت : بياريد جمعى رفتند و
( 10 ) - ت : كشيد
( 11 ) - ت : حاضر شد
( 12 ) - متن تق ، جميع نسخ : برسيسا
( 13 ) - ت : هيچ دانى كه به اين ورطه ترا كه افگند
( 14 ) - الف : - ترا
( 15 ) - ت : عمر خواهى ديد شيخ