افكندمى « 1 » ، فى الحال آن كار آسان شدى و مشكل حل گشتى . حتى كه در زمان درگاه رفتن تفال به اين كردمى در رفتن و مكالمه كردن . و اين حقه « 2 » را بگير كه راه بر تو باز شد كه هيچيك از اولياء را در اين « 3 » گنجينه باز نشد ، و هيچكس « 4 » ازين دولت سرفراز نشد . در هر امرى كه اقدام نمائى در وقتش سر اين حقه باز كن ، و در وى نظر افكن ، بعده متوجه آن امر باش « 5 » تا عجايبها بينى . و « 6 » در ملازمت پادشاه مجازى ثابت قدم باش « 7 » ، تا فايده به خلق خدا برسانى . به خود باز آمد . حقهء زرين در دست خود ديد . خوشحال شد . به فور « 8 » برخاست و غسلى « 9 » بجاى آورد و دوگانه ادا نمود و سر به سجده فروبرد و گفت : الهى ! آنم عطا كردى كه به دوست خود كرامت كرده بودى . من عاصى درمانده و عاجز فرومانده را چه ياراى آنكه حرمت اين عطيه را توانم نگاه داشت ، و حق رعايت او را توانم بجاى آورد . درين حال از هاتف آواز آمد كه : ارفع رأسك . سر برداشت و خوشحال گشت . به فور « 10 » به خاطرش رسيد كه مرا كشف معانى بايد كه « 11 » شود . حقه به دست گرفت ، مىخواست كه سر « 12 » حقه باز كند به خود « 13 » گفت : اى علامه ! در زمان حواله فرموده شده بود كه در وقتش نظر در حقه انداز ، الآن تو چهكار در درگاه او كرده ( اى ) كه سر اين « 14 » حقه باز كنى ؟ آن بود كه از آن تمنا باز ايستاد . و دوازده سال ديگر رياضت كشيد . بعد از آن آرزوى اين كار كرد كه اين دولت ميسر گردد . و سر به سجده برد و گفت : الهى ! نامم علامه است ، و علامه صيغهء مبالغه است از علم ، مرا شرم مىآيد كه « 15 » به اين جاهلى به اين نام « 16 » موصوف باشم ! به لطف عميم خود علمى كرامت فرما تا اين نام مرا صادق آيد و الا اين بنده را از دنيا بردار كه من طاقت برداشتن « 17 » اسم بىمسمى ندارم . درين مناجات بود كه آوازى به گوش آمد كه : اى علامه ! كتابخانه در دست دارى ، ديگر چه مىطلبى ؟ بزرگوار چون اين مژده بشنيد بسى « 18 » خوشحال شد فى الحال نيت كرد كه اگر اين دولت به اين بندهء ضعيف به حصول آيد از بندههاى خداى تعالى دريغ ندارم . آنگاه حقه به دست گرفت ، و نام بزرگ حق سبحانه و تعالى را به زبان راند « 19 » و هفت بار گفت : " الفتاح " . بعده از روح حضرت موسى كليم الله « 20 » مدد خواست آنگاه سر حقه باز كرد ، و نظر در وى انداخت و فراهم آورد ، ديد كه در ملك دل او روشنائى عجيبى پيدا شد . فى الحال كلام الله حاضر آورد و در وى نظر افكند . به عنايت بى
هامش
( 1 ) - ب : در نظر مىافگندم
( 2 ) - ب : + مكالمه كردى و اين حقه
( 3 ) - ت : درين
( 4 ) - ب : كدام
( 5 ) - ب ، ت : امر شو
( 6 ) - ب ، ت : + ديگر
( 7 ) - ب : باشى
( 8 ) - ب ، ت : بالفور
( 9 ) - ب : غسل
( 10 ) - ب ، ت : بالفور
( 11 ) - ب : - كه
( 12 ) - الف : - سر
( 13 ) - ب : - به خود
( 14 ) - ب : آن
( 15 ) - ب : - كه
( 16 ) - ب : اسم
( 17 ) - ب : برداشت
( 18 ) - ب : بس
( 19 ) - ب : تعالى به زبان آورد
( 20 ) - ب : + عليهم السلام ، ت : + عليه السلام