نشده بود 54 .
5 - شيخ الاسلام گفت كه : اين حكايت او خود 55 بازمىگويد ، آن سيد 56 .
6 - شيخ الاسلام گفت كه 57 : زندهى او كس بنهكشد ، كه او به روح ديگر زنده است .
7 - شيخ الاسلام گفت كه 58 : قرافى گويد ، سيد السادات : كه ترا چيزى دهند و مقامى كه آن به خلاف 59 شريعت بود كه 60 بر تو واجب بود كه پنهان دارى ، نبينى كه خضر پنهان كرد 61 .
8 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ بو سليمان 62 نيلى به قرافى آمده بوسه 63 داد بر سر قرافى - و بو سليمان سخت خلق جامه بود - قرافى به دو نگرست 64 ، گفت :
با سليمان 65 ترا بس محترق 66 مىبينم ، اما در ميان 67 دو ابروى تو حاكمى مىبينم 68 ، دو خشت فرا سر مىكنى ، اما حاكمى در ميان . پس آن وى را حاكم كردند به مغرب ، پس صوفيگرى .
9 - بو بكر دقى به قرافى شد ، وى را گفت : با بكر 69 ، اكنون مىگويند كه مجردتر 70 جهان توئى ، من 71 ترا در ميان دو گهواره 72 مىبينم . پس از آن چند سال ، زن خواست 73 . وى را دو فرزند آمد 74 ، و در ميان دو گهواره نشسته بود ، و سخن قرافى ياد مىكرد . قرافى را در فراست عجايبهاست .
شيخ الاسلام گفت كه :
بو سليمان 75
خواص .
1 - مغربى بوده از اين طايفه ، از مشايخ مغرب .
2 - او بود 76 كه وقتى در گزستانى مىشد ، بر خرى نشسته بود 77 . شاشك ، خر بگزيد 78 . خر بجست ، پاى او در درخت گز زد . پاى وى افگار شد 79 . چوبى بر سر خر زد ، خر روى باز پس كرد و به زبان فصيح گفت 80 : ده ، كه بر دماغ خود مىزنى .
3 - و هو من اقران ابى الخير 81 ، مات بدمشق .