شيخ الاسلام گفت كه :
ابراهيم گيلى .
1 - از زمين گيل بوده ، پير بزرگ بود اين طايفه را ، صافى وقت عظيم و به شكوه 1 .
2 - شيخ بو الازهر اصطخرى 2 گويد ، نام او 3 عبد الواحد ، كه : شيخ 4 ابراهيم گيلى به عمزادهى خويش مبتلا شد ، وى را بزنى كرد . به او 5 مشعوف شد ، چنان كه برنتوانست خاست 6 از نزديك وى از بىقرارى در دوستى وى 7 ، و آن سروقت وى ( 7 ) از دست وى بشد .
شب تا روز نشسته بودى با وى ، وقتى نيكو سر 8 به كوم فرا كرد ، با خود گفت 9 : اين چيست كه من در آنم ؟ ار 10 من به اين به آخرت شوم من كه بم 11 ؟ به شب 12 برخاست و غسل كرد و نماز كرد و بزاريد درو گفت 13 .
الهى ، توان اولى دل مرا آن اولى بازده ، اى نيك مولى 14 !
در ساعت زن را تب بگرفت 15 ، روز سديگر زن برفت . ابراهيم وى را دفن كرد و با سروقت 16 خود شد ، پاى برهنه و سر برهنه شد در باديه 17 .
3 - شيخ الاسلام گفت 18 : قمع قلوب گوش 19 مريدان را السنهى اين طايفه است .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ محمد قصاب مرا گفت به دامغان كه : آن وقت 20 كه اهل كلام فرا ديد آمدند درين ديار ، من از آن رنجه مىبودم ، برخاستم