بوالحسن 17 مزين گفت كه : راهها 18 به اللّه بيشاند از عدد نجوم آسمان ، من 19 در آرزو و طالب و نيازمند يكى از آن ، و نمىيابم 20 .
5 - شيخ الاسلام گفت كه : وى در موجود غرق بود ، و ليكن از 21 عطش سخن مىرفت ، كه عطشان بود ، و اين طريق چون مستسقى است هرچند آب بيش خورد 22 ، بيش بايد و سيرى نيابد 23 ، زر آنجا عزيزست كه رويد ، هركه ترا بيش بيند بيش جويد 24 .
6 - بوالحسن مزين گفته 25 : من استغنى بالله احوج اللّه الخلق اليه .
7 - شيخ الاسلام گفت كه : بوالحسن مزين برسيد فرا شيرى ، ناگاه . گفت 26 :
ثم اماته فاقبره « 1 » ، شير بر جاى بمرد . چون بر سر كوه رسيد گفت : اذا شاء انشره 27 « 2 » ، شير زنده برخاست بر پاى .
8 - شيخ الاسلام گفت كه : مردى وقتى فرا شيرى رسيد 28 ، مرده . گفت : الهى ، وى را زنده گردان ، زنده شد . برخاست 29 ، و وى را بخورد .
9 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ عمو حكايت كرد كه 30 : وقتى بوالحسن مزين در بغداد مىرفت ، از خرابى دو كودك نوجوان بيرون 31 آمدند : يكى مه و يكى كه .
بر دل وى انديشه گذشت كه مگر ايشان به بدى 32 بودهاند . ايشان مىرفتند ، آن كودك كهينهرو با پس كرد 33 و گفت : ايها الشيخ ، يعلم ما فى انفسكم فاحذروه « 3 » .
بوالحسن مزين گويد كه : گوئى مرگ مرا بگرفت ، گفتم : احسنت ، بنگر كه من چه مىانديشم و اين 34 كودك چه گفت ؟ ! باز همان كودك كهين روى 35 باز پس كرد و مىرفت 36 ، گفت : ايها الشيخ ، يقبل التوبة عن عباده « 4 » . وى گويد كه 37 : موى خويش به دست بگرفتم 38 و گفتم : احسنت ، من شيخ حرمين و ايدون كودك 39 بر سر من مشرف ، و من در نظر نه ! منصف باز روى باپس 40 كرد و گفت : ايها الشيخ ، منهم صبيان و منهم شيوخ . يعنى اين دوستان او نه همه پيرانند ، كودكان هم هستند .
هامش
( 1 ) قرآن ، عبس / 21 .
( 2 ) قرآن ، عبس / 22 .
( 3 ) قرآن ، بقره / 235 .
( 4 ) قرآن ، توبه / 104 .