شيخ الاسلام گفت كه :
بو عبد اللّه جاوپاره الصوفى همدانى 17
.
1 - مردى بزرگ 18 بوده از مشايخ . جاوپاره نام جايى است 19 به ثغر روم .
2 - گفتند اوايد كه 20 آن لقمه خورد و آن شب در مسجد بماند و احتلام 21 افتاد . وى را گفتند در خواب كه : اين بار چيزى خورى كه دل تو از آن بشورد 22 ، ندانى كه به تو بلا 23 رسد ؟
و آن چنان بود كه عهد كرده بود كه چيزى كه مرا از آن دل بشورد ( 22 ) بنهخورم 24 . وقتى در مسجد شونيزيه بود ، طعام درآوردند ، دل وى از آن بشوريد ( 22 ) ، بنهمىخورد . ياران وى را 25 گفتند : هر ساعت 26 خلاف آرى ، بخور 27 . بخورد آن افتاد .
3 - بو عبد اللّه جاوپاره گويد كه 28 : فرا شيخ بو بكر زقاق 29 مصرى گفتم كه :
صحبت با كه دارم ؟ گفت : با آن 30 كس كه چون او را بازگوئى هرچه اللّه از تو داند ، از تو بنهشورد و از تو بنهبرد 31 .
4 - شيخ الاسلام گفت كه 32 : قبول و صحبت ، پس عيب ديدن درست آيد كه آدمى مجراى 33 عيب است . چون به هنر قبول افتد و به هنر و نيكوئى 34 ، صحبت پيوندى ، چون عيب پديد آيد صحبت ببرى ، آن نه صحبت است . صحبت پس شناخت عيب است ، مگر عيب كه دينى 35 باشد و بدعتى ، كه آن جز باشد 36 كه چشم بران فراز كردن 37 مداهنت بود و مخنثى ، مگر به ضرورت . اما عيب كه نه در ديانت و بدعت بود جرم باشد 38 و آدمى نه معصوم است ، از وى عيب آيد و جرم كه آدمى كفور و جهول و ظلوم است 39 .
5 - شافعى گويد كه 40 : نه دوست تو بود كه به او مى مدارا 41 بايد كرد .
6 - شيخ الاسلام گفت : يعنى هرگه از تو 42 عيب و خطايى آيد 43 ، در وى عذر بايد داد ؛ كه وى نيك كند تو شكر 44 بايد كرد ، اين نه دوستى و صحبت 45 باشد .
7 - شيخ الاسلام گفت كه : احمد داودى گويد كه : يحيى معاذ را گفتم كه 46 :
صحبت با كه پيوندم 47 ؟ گفت : با كسى كه بيمار گردى 48 به پرسيدن تو آيد و كه از