با ايشان 29 . على بندار گفت 30 : دار اسس على البلوى بلا بلوى محال يطلب 31 الحق بالهوينا و انما وجود الحق بطرح الدارين .
5 - على بندار گويد كه 32 : در دمشق شدم به نزديك بو عبد اللّه 33 جلا رفتم ، مرا گفت : على ، كى در دمشق آمدى ؟ گفتم سه روز است . گفت : كجا بودى درين سه روز كه به من 34 نيامدى ؟ گفتم : به ابن جوصاء 35 بودم به حديث نوشتن . گفت :
شغلك الفضل عن الفرض ، گفت : فضيلت ترا از 36 فريضه مشغول داشت . يعنى : فضائل و نوافل و سنت ترا از فريضه 37 مشغول كرد 38 .
6 - شيخ الاسلام گفت كه 39 : ديدار پيران از فرائض اين قوم است 40 كه از ديدار پيران آن ياوند كه به هيچچيز نياوند 41 . مرضت فلم تعدنى ، الخبر .
7 - قال الامام فى مناجاته :
الهى ، اين چيست كه دوستان خود را كردى كه 42 :
هركه ايشان را جست ، ترا يافت ، و تا ترا نديد ايشان را نشناخت 43 ؟ !
8 - و انشدنا الامام لنفسه 44 :
صيرتنى مرآة من يبغيك * من يرنى يرك 45
9 -
وَ تَراهُمْ 46
يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ « 1 » .
10 - سخن جوانمردان با جوانمردان است ، جوانمرد بايد تا جوانمرد بيند ، از آنكه او نه اوست 47 . پس هركه اين جوانمرد ديد نه او ديد 48 ، از آنكه او نه اوست ، قصه ببريد .
11 - حق گاهگاهى رهى از دست بروايد 49 ، و خويشتن به بهانهى رهى 50 فا ديدهى قوم نمايد ، تا آن ديدهها به 51 ديدن او بياسايد ، آنگه حقيقت رود و 52 رهى بازآيد . ار رهى هرگز فا رهى نايد همرهى را شايد ، از آنكه فتنهى رهى از بود رهى زايد 53 . هرچه از بهانه مىكاهد ، از حقيقت مىفزايد 54 ، چون بهانه به تمامى برخاست 55 ، حقيقت فرود آيد 56 .
هامش
( 1 ) قرآن ، اعراف / 198 .