رب ، فاردده على ، فقد 22 * عيل صبرى فى تطلبه
و اغث 23 ، ما دام بى رمق * يا غياث المستغيث به 24
4 - بو عثمان حيرى بر جوانى 25 شد بيمار بود . آن جوان گفت 26 : آه ، وى گفت : از كه ؟ جوان گفت 27 : از وى . گفت : با كه ؟
5 - مردى از راهبى 28 پرسيد كه : به نزديك شما بهينه چيز كه از اللّه ياويد چيست 29 ؟ گفت : دلى كه ازو بترسد 30 . گفت كه : ازين گذشت 31 . گفت : جانى 32 كه او بيند . گفت : كه اين نبود 33 ؟ گفت : تنى كه او پرستد 34 .
6 - شيخ الاسلام گفت كه 35 : در ورق صوفيان دل نيست ، در ورق صوفيان سخن از جان است ، آن نه جان است ، جان هم نيست ، اما در طريق رشك بهانه بر جان است .
7 - لغيره 36 :
كان لى قلب فصار غليا 37 * لم يكن ذاك فى التحمل شيا
رحمة اللّه و السلام عليك * اننى ميت و ان كنت حيا
* * * شعر 38 :
ولى الف وجه قد عرفت طريقها * و لكن بلا قلب 39 الى اين اذهب 40 ؟
* * * و لغيره 41 :
كان قلبى معى فلما التقينا * صار قلبى له فمن لى بقلبى 42
انا سلمت فى هواه قيادى 43 * و فؤادى قد ذل فى الحب صعبى
* * * 8 - للسمنون 44 :
انا راض به طول صدك عنى * ليس الا ان ذاك هواك 45
فامتحن بالجفا صبرى على 46 * الود ، و دعنى معلقا برجاك 47