رأيت ممشاد الدينورى فى النوم كانه قايم رافع يديه الى السماء و هو يقول :
يا رب القلوب ، يا رب القلوب ، و السماء يدنو من رأسه حتى وقعت على رأسه ، فانشقت 51 و حمل ممشاد .
16 - شيخ الاسلام گفت ، پس سخن وى : الطريق الى الحق بعيد و قد مضى ، گفت : راه به حق دور است مگر او دستگير بود ، و صحبت و صبر كردن و روزگار گذاشتن با خداوند عزت سخت است 52 مگر او مونس بود .
17 - ممشاد دينورى گفت كه : شصت 53 سال است تا در مىكوبم ، تا چه پاسخ آيد كه كيست ور در 54 ؟
18 - شيخ الاسلام گفت كه : يكى جان مىكند ، گريندهاى ديد كه بر وى مىگريست 55 . گفت : جوانمردى بود ، دوست از آن تو زندان مىشكند تو چرا مىگريى 56 ؟ !
19 - شيخ الاسلام گفت كه : ممشاد گفته فرا ياران 57 كه : علم آموزيد كه : اهل الكلام لا يغمسوكم فى ضلالتهم . يا وجد و حال 58 و وقت ، يا سفر و زيارت رجال 59 به قطع بوادى ، يا تعلم علم محض و شرع صاف ، همه سخنان ممشادايد 60 .
20 - و ممشاد گفته : هركه بر دوستى از آن او انكار 61 كند ، كمينه از آن آن است كه هرگز او را آن ندهند كه او داشت 62 .
21 - و ذو النون مصرى گفت 63 : هركه بر نعرهى زراق كه بر زرق زند انكار كند ، هرگز آن را به صدق نياود 64 ، يعنى كه او بر اصل انكار مىآرد ، ترا از زرق وى چه 65 ؟ زرق وى بر وى است ، تو راست نگر و راست بين ، تا بهره ياوى 66 .
و اللّه المستعان 67 .
22 - شيخ الاسلام گفت كه : بو عامر گويد ، شاگرد ممشاد ، كه :
روزى پيش ممشاد نشسته بوديم 68 ، جوانمردى از در خانه درآمد به ميزوانى اجابت خواست 69 . شيخ گفت : توانى اين صوفيان را به خانه 70 برى و بازار در ميان نه 71 ؟ شيخ بهانه مىجست اجابت نداد 72 . چون بيرون شد ، اصحابنا گفت كه :
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢٥٦