تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
4 - شيخ الاسلام گفت كه : بو عبد اللّه 29 مغربى وقتى بر سر كوه طور سينا سخن 30 مىگفت ، سخن به جايى 31 رسيد كه گفت : بنده به او چندان نزديكى جويد تا آن هنگام كه فرد ماند فرد را 32 . سنگ از كوه بجنبيد و پاره‌پاره شد و به هامون آمد 33 . 5 - وى گفته 34 : افضل الاعمال عمارة الاوقات فى الموافقات . 6 - و هم وى گفته 35 : ما فطنت الا هذه الطائفة و احترقت 36 بما فطنت . 7 - و لابى عبد اللّه المغربى 37 .
يا من يعد الوصال ذنبا * كيف اعتذارى من الذنوب ان كان ذنبى لديك حبى * فاننى منه لا اتوب
8 - بو عبد اللّه 38 مغربى گويد كه 39 : اين قوم سه مرداند : يكيست 40 كه او بلا از ايشان بازداشت 41 و در زير عافيت غرق كرده 42 ، تا آسوده مىبند 43 كه ايشان بر سر كوى داعيان‌اند ، مى دعوت كنند خلق را به‌سوى او 44 . و ديگر قوم مرد را 45 عزلت و خلوت داده‌اند از خلق ، تا عيب 46 ايشان بنه‌بينند 47 كه ايشان شفيعان‌اند خلق را . و سديگر قوم مرد را كوه كوه بلا 48 بر ايشان ريخته و ديده‌ورى خويش 49 ازيشان باز نگرفته ، تا در آن خوش مىباشند 50 . 9 - شيخ الاسلام گفت 51 : او اين قوم سه گروه كرد 52 : يكى را لباس بلا كرد ، و ديگر را خلوت و عزلت را از خلق جدا كرد 53 ، و سديگر را خودى خود را 54 يكتا كرد . من لم يكن بك فانيا عن حظه 55 . . . الابيات . 10 - شيخ الاسلام گفت كه : سوخته‌ايست آرزومند 56 ، تو او را امانى ، يا از خويشتن‌رسته‌ايست 57 و تو او را زندگانى ، يا مغرور است 58 از زندان آشكارا ، در زندان نهانى .