بنشست . گفت : برخيز ، برخاست 53 . گفت : برو ، برفت . گفت : به عزت من كه هيچچيز نيافريدم نيكوتر از تو 54 . گفت : من كيم 55 ؟ گفت : ندانم . وى را كحل كشيد به نور 56 وحدانيت و تعريف . گفت : من كيم ؟ گفت : خداى 57 .
17 - بگفت كه : عقل به نور تعريف محتاج و عقل آن را حيلت . پس مايه آنست ، نه اين ، كه اين حيلت است . اگر كسى جامهاى خرد به صد دينار ، به سوزن محتاج ، به حبهاى ، به دانگى 58 . نه از بهر آن را كه به آن محتاجى مه باشد ، كه مايهء آن نه آنيد 59 . آن سوزن حيلت است دوخت ديبا را ، عقل حيلت 60 است دانستن را ، كه به اين عقل خود خطاب نيست .
18 - بو الحسين نورى گفت 61 : هرگه اللّه خود را از كسى باز پوشد هيچ دليل و خبر او را به او نرساند 62 .
اذا استتر الحق عن احد 63 * لم يهده استدلال و لا خبر
19 - شيخ الاسلام گفت كه : جوانى خراسانى آمد به ابراهيم قصار رقى 64 .
گفت مىخواهم كه بو الحسين نورى مىببينم 65 . گفت : سه سال 66 به نزديك ما بود هيچ از دهشت بيرون نيامد ، يك سال گرد شهر مىگشت با كس 67 نياميخت دو سال در ويرانخانه 68 به كرا گرفت ، هيچ بيرون نيامد مگر به نماز ، و سالى 69 زبان باز گرفت و با كس 70 سخن نگفت . گفتم : او مىخواهى 71 ؟ گفت : آرى . دلالت كردم بر او ، شد پيش نورى 72 .
اول سخن كه نورى وى را گفت ، گفت : با كه صحبت داشتهاى 73 ؟ گفت با شيخ بو حمزهى 74 خراسانى . گفت : آن مرد كه از قرب مى نشان كند 75 و اشارت كند ؟
گفت : آرى . گفت : كه بازو شوى 76 ، وى را سلام كن و بگوى كه : ايدر 77 كه مائيم قرب قرب و 78 بعد بعد است .
20 - ابن الاعرابى گويد كه : قرب نگويند تا مسافت نبود ، آخر دوگانگى بهجا 79 بود كه بنگرى قرب بعد است 80 . بعدك منى هو قرباك ، البيتان 81 .
21 - نورى گويد كه : يك ساعت 82 از عارف بر مولى گرامىتر از تعبد