شيخ الاسلام گفت كه :
حماد قرشى .
1 - كنيت او ابو عمرو است ، مردى بزرگ بود 1 ، جنيد به او مىشد 2 . وى بغداديست .
2 - شيخ بو العباس 3 نهاوندى گويد كه : استاد من گفت ، جعفر خلدى ، كه : چند روز برآمد كه شيخ بو عمرو حماد قرشى نديده بوديم 4 ، به در سراى وى شديم ، او نبود ، بنشستيم تا درآمد 5 . در حجره شديم ، وى بيرون آمد . اند روز برآمده بود كه 6 چيزى خوردنى نداشته بود 7 ، مقنع از سر اهل 8 باز كرده بود 9 و به چيز بداده ؛ درآورد و به پيش 10 قوم نهاد . مردى درآمد ، سى دينار درآورد 11 ، او را مىداد ، وى مىپيچيد 12 . آخر سوگند خورد و بنهپذيرفت 13 . اهل او از خانه 14 گفت : امروز مقنعهى من 15 فروخته است ، نگر كه چه مىكند 16 .
3 - جعفر خلدى گويد كه 17 : با جنيد شدم ، او را باز گفتم 18 . جنيد او را بخواند 19 ، گفت : علم آن با من بگو 20 ! گفت : به بازار شدم و آن مقنع دلال را دادم ، فازو گشت و بفروخت 21 . آوازى 22 شنيدم كه گفتند : بهر ما را كردى جواب آن به تو آيد 23 ، آن سى دينار جواب 24 آن بود ، از آن بنهپذيرفتم . جنيد او را گفت : اصبت .
4 - شيخ الاسلام گفت : نگريد كه به پاداش غره نگرديد 25 .