تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 1191

مساهمون:

ص١١٩١
كار تعدى و بيدادگرى اين فرومايه به جائى رسيد كه چند تن از ياران پيشواى هفتم اجازت طلبيدند كه با ريختن خون او ، دفتر اين حكايت ننگين را بشويند . آنان اصرار داشتند امام اجازت دهند تا با يك ضرب شمشير كار اين فاجر خبيث را براى هميشه بسازند و خود را از آزار زبان و طعن او راحت سازند . امام هر گاه كه اين درخواست را از ياران خود مى شنيد با لحن پرخاش آميزى آنان را از اين كار باز مى داشت و مى فرمود : " من خود او را تنبيه خواهم نمود " . روزى بى آنكه كسى را امام همراه خود بردارد بر قاطر ، " مركب اختصاصى " خود نشست و به سراغ آن مرد رفت و از وضع او اطلاع گرفت . به عرض رساندند او در حومهء مدينه در كشتزار خود مشغول كشاورزى است امام به سوى مزرعه ى او رفت ، و بدون رعايت آئين كشت و كار قاطر سوارى خود را از ميان گندمها عبور داد . آن مرد كه از دور اين سوار بزرگوار را شناخته بود فرياد كشيد : چه مى كنى ؟ كجا مى آئى ؟ امام ( عليه السلام ) بى آنكه به اين فريادها پاسخ گويد همچنان پيش مىرفت تا به در كومهء او رسيد و در آنجا از مركب خود پياده شد و بر دشمن كينه توز و نادان خود سلام كرد و با خنده و خوشرويى فرمود : - خوب حالا بگو از اين بى احتياطى من مزرعه ى شما چقدر خسارت ديد ؟ مردك كه هنوز اخمهايش باز نشده بود گفت : صد سكه طلا . - بگو ببينم از اين مزرعه چقدر اميد سود و بهره‌دارى ؟ مرد با لحن تلخ و تندى گفت : من كه غيب نمىدانم . - فرمود : من هم از غيب سوال نكردم . مرد فكرى كرد و گفت : دويست سكه طلا . در اين هنگام امام كيسه اى از جيب خود بيرون كشيد و در دامان آن مرد سرازير كرد كه محتواى سيصد سكه ى طلا بود . امام فرمود : اين بهره اى كه اميدوار بودى از مزرعه ات بدست آورى مى بينى كه مزرعهء تو