تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
نكرده‌ايم و از جماعت مسلمانان ، جدايى ننموده‌ايم ، ولى شنيده‌ايم كه سرور و سالار ما ، هانى ، كشته شده است " . ابن زياد از اجتماع و سخنانشان آگاه شد و به شريح قاضى دستور داد : " برو هانى را ببين و به طايفهء او اطلاع بده كه هانى زنده است " . شريح همين كار را كرد و به آنان گفت : " هانى كشته نشده است " . طايفهء مذحج به همين اندازه ، راضى شده و پراكنده شدند .

قيام مسلم بن عقيل

خبر قتل هانى ، به مسلم بن عقيل رسيد . مسلم با تمام كسانى كه با او بيعت كرده بودند ، براى جنگ با ابن زياد از خانه خارج شد . عبيدالله به دارالاماره پناه برد و درهاى آن را محكم بست و اصحابش با ياران مسلم به جنگ و كشتن يكديگر مشغول شدند و كسانى كه با او در دار الاماره بودند بر بام قصر رفتند و اصحاب مسلم را به آمدن لشكرهاى شام ، تهديد مى كردند . آن روز به همين ترتيب گذشت تا شب فرا رسيد و هوا تاريك شد . اصحاب مسلم كم كم پراكنده مى شدند و به يكديگر مى گفتند : " براى چه ما آتش فتنه را دامن بزنيم ؟ شايسته آن است كه در خانه هاى خود بنشينيم و به مسلم وابن زياد كارى نداشته باشيم ، تا خداوند بين آنان اصلاح كند " . همه رفتند و به جز ده نفر ، كسى با مسلم باقى نماند . در اين هنگام مسلم به مسجد آمد تا نماز مغرب را بخواند . آن ده نفر نيز رفتند . چون مسلم چنين ديد ، غريبانه از مسجد خارج شد و در كوچه هاى كوفه راه مى رفت تا درب خانهء زنى رسيد كه او را " طوعه " مىناميدند . از او آب خواست . آن زن آب آورد ومسلم آشاميد . سپس از او پناه خواست . آن زن او را در خانهء خود جاى داد ، ولى پسرش ابن زياد را از قضيه آگاه نمود . عبيدالله ، محمد بن اشعث را طلبيد و او را با گروهى مأمور آوردن مسلم گردانيد . آنان تا پشت ديوار خانهء آن زن آمدند . مسلم چون صداى سم اسبان را شنيد ، زره پوشيد و بر اسب خود سوار شد و به جنگ با آنان پرداخت وعده اى را كشت . محمد بن اشعث فرياد زد :